منتشرشده در سرفصل | دیدگاه‌تان را بنویسید:

می‌گویند ۱۱۹ مکرر

منتشرشده در می‌گویند | دیدگاه‌تان را بنویسید:

واژگان خانگی


.
.


یک شعر از: روح الله باقری

 

ابرها

از چشم‌هایم نمی‌روند

خورشید را هم لای چمدانت برده‌ای

 


یک شعر از: شهرام شیدایی

شعر

پلنگی تیر خورده است

که برای پروانه‌ی نشسته روی زخمش

عمیق می‌گرید

آمده در صفحه: اینستاگرام مِی‌نوشان

 


یک شعر از: ولادمیر مایاکوفسکی

 

غمگینم

چونان پیرزنی

که آخرین‌سربازی 

که از جنگ برمی‌گردد

پسرش نیست!

برگردان: مدیا کاشیگر

 


یک شعر از محمد مختاری

قومی برابر همه‌ی آدمیت

و آتشی

کز سینه‌ی فلات برون می‌جهد .

اینان چی‌اند ؟

ای توس

ای دماوند

ای آبادان 

اینان چی‌اند ؟

ای سرزمین من

این اژدها چگونه همیشه

از شانه‌هات روییده است؟

 


یک شعر از کیومرث منشی‌زاده
 

 

ای که بلوغِ آفریقا را در پستان‌هایت ارمغان می‌کنی

امشب چشمانت را به من بده

تا با شعله‌ی آن

سیگاری روشن کنم

امشب چشمانت را به من بده

امشب چشمان آسمانی‌ات را به من بده

چرا که

انتظار باران

باران را

به تاخیر می‌اندازد.

آمده در: روزآمد

 


یک شعر از: رویا مولاخواه

 

نگاه کن 
به هسته‌ی غروب
لای سطرهای شب
ببین چطور کسالت جمعه را
می‌رویاند
رویِ 
حوصله‌ام

آمده در: سایت برگ و باد

 

 


یک شعر از: علیشاه مولوی

 

اصلن عصبانی نیستم

شیشه‌ی بانک‌ها

اتومبیل‌های دولتی

قنداق تفنگ‌ها

پیشانی پاسبان‌ها

پل‌های پشت سر

و

دل‌های عزیزانمان را شکسته‌ایم

تا

به این جا رسیده‌ایم

قرار ما

میدان عدالت بود،

از مسیر آزادی

شما 

در ایستگاه غنایم پیاده شدید

من به این عشق عمومی مشکوکم

   

لطفن

پرچمی را که به شما دادم به من برگردانید.

مجله_ادبی_هنری_روزآمد 

منتشرشده در اشعار این شماره | دیدگاه‌تان را بنویسید:

صورت‌نامه ۱۱۸ مکرر

منتشرشده در صورت‌نامه | دیدگاه‌تان را بنویسید:

“من ِ گذشته: امضا” شماره‌ی ۵

 

این متن‌ها طبیعتِ من هستند. این متن‌ها طبیعت هستند. و در امضای من پرنده‌ای هست که هر صبح، این‌جا، بطور عجیبی می‌خواند. و من بطور عجیبی عادت کرده‌ام که هر صبح از خواب برخیزم و پنجره را باز کنم. در این لحظه بطور عجیبی می‌خواهم با طبیعت ارتباط برقرار کنم و طبیعت از ارتباطِ با من بطور عجیبی بر قرار نمی‌کند. پنجره را می‌بندم بدون آنکه مایوس شوم، و بدون آنکه طبیعت را مجبور کنم برای این کارش دلیلی ارائه کند. چون به دور دست اگر نگاه کنم طبیعتِ دم دست را از دست می‌دهم، و طبیعتِ دم دست هم حاضر نیست در آواز پرنده دورتر از آنچه هست برود، و یا که آواز پرنده اورا دوردست کند. برای آنکه به دورتر نگاه کنم نزدیک‌تر را از میان بر می‌‌دارم ، و این به نظر عادلانه نمی‌رسد که طبیعتِ نزدیک را فدای طبیعت دور کنم. گرچه این کار را هم که نکنم، در عمل طبیعتِ دور قربانی طبیعت نزدیک می‌شود. پس، واقعا نمی‌دانم چکار کنم، پنجره را می‌بندم و پرنده بطور عجیبی تنها می‌ماند.

آمده در سایت شعر ژاویه

منتشرشده در شعر | دیدگاه‌تان را بنویسید:

محمد مصدق‌السلطنه یک مشروطه‌خواه ایرانی


محمد مصدق کار دوست از دست شده‌مان اسماعیل میرمظفری

 


رنه وی‌لارد

در سال ۱۹۰۹ روزنامه پاریسی، Les Nouvelles که فمینیست پرشوری به نام مارگریت دوران، آن را منتشر می‌کرد، مصاحبه‌ی طولانی خانم جوان ناشناسی را با مصدق‌السلطنه، تحت عنوان «محمد مصدق‌السلطنه یک مشروطه‌خواه ایرانی» انتشار داد. آن خانم مصاحبه‌کننده من بودم.

 

در آن زمان مصدق ۲۷ ساله بود و در ساختمان بسیار محقری در کوچه گیلوساک در کارتیه لاتن زندگی می‌کرد و در کلاس‌های دانشکده حقوق و مدرسه علوم سیاسی شرکت می‌کرد. جوانی بود لاغر اندام، گندمگون، باچشمانی مانند چشمان غزال. همیشه آرام و صبور بود و با دوستانش آمد و رفتی نداشت. پس از پایان جلسات درس روزانه به خانه بر می‌گشت، در را به روی خود می‌بست و دیگر کسی تا فردا او را نمی‌دید. مصدق رساله‌ب دکترای خود را با این کلمات به مادرش اهدا کرد: «به‌مادرم، به نشان حق‌شناسی از محبت‌هایش». آن روزها در جوامع مسلمان زن و مرد به کلی از هم جدا بودند و هیچ کس با دیگران از زن‌ها و خانواده‌اش سخن به میان نمی‌آورد. مصدق با عشقی که به مادرش داشت، جسورانه این قانون سکوت را درهم شکست.

 

عشق و علاقه‌اش تا به آن حد بود که احدی نمی‌توانست او را در این مورد تقبیح کند. بانوی بزرگ ـ عفیف ‌ترین چشم‌های پارسی زمان خود را داشت. یک روز سعی کردم او را به پذیرش مصاحبه‌ای وادارم. مشاجره‌ای واقعی در گرفت. به علت فروتنی بسیار، از تعریف و تمجیدهایی که از او می‌کردم، آزرده خاطر می‌شد. در برابر دلایل محکمی که در مورد ضرورت شناساندن کشور دوردستش به فرانسوی‌ها آوردم به مصاحبه تن در داد. این مرد لجوج انعطاف ناپذیر تنها به خاطر عشق به میهن‌اش حاضر شد از انزوا بیرون آید.

 

من با دقت هرچه را که از مصدق، برایم به جای مانده است نگاهداری و حفظ کرده‌ام. به دلم برات شده بود که این موجود استثنایی روزی نقش مهمی در کشورش به عهده خواهد گرفت. او هیچ گونه جاه‌طلبی مادی و فردی ندارد. او به سود کسی جهت‌گیری نمی‌کرد، از هرگونه تنگ نظری عاری و بیگانه بود، به کشورش به شدت عشق می‌ورزید و از زیاده روی، سوءاستفاده و نیرنگ بیزار بود. همپای بالا رفتن دانش‌اش در علم حقوق، ظرافت طبعش نیز رشد می‌کرد. هیچ وسوسه و اغوایی او را نمی‌فریفت. بنیه نازک‌آرایش، او را از هرگونه افراطی پرهیز می‌داد.

 

شنیده‌ام که ذوق و سلیقه بی آلایش‌اش هنوز به همان‌گونه‌ای که دانشجوی شرمگینی در پاریس بود، باقیمانده است. مصدق با بستگانش مهربان بود. هیچ وقت روز تولد برادرزاده‌ها و خواهرزادده‌های متعددش را از یاد نمی‌برد و همیشه به آن‌ها توجه می‌کرد. به رغم صورت ظاهر، مصدق بیشتر اروپایی است تا آسیایی، هرچند که رفتار و کردارهای زیرکانه این دولتمرد، آسیای اسرار آمیز را در ذهن متبادر سازد. به نظر نمی‌رسد اسلام او را مانند رئیسان بزرگ مصر یا عربستان تحت تاًثیر قرار داده باشد.

 

مصدق در سال ۱۹۰۹ ( در مصاحبه بامن ) در نشریه Les Nouvelles گفته بود: «بله، ما به اروپا نیازمندیم مانند تمام کشورهایی که دوران جدیدی را آٌغاز می‌کنند و نیاز به کشورهایی دارند که پیش از آن‌ها همان راه را پیموده‌اند. آیا در گذشته ایالات متحده از فرانسه کمک درخواست نکرد؟ در کنار ما ایتالیا مگر استقلالش را به یاری فرانسه به دست نیاورد؟ بنابراین، ما نیز از فرانسه درخواست یاری خواهیم کرد، ما هم به همان میزانی که دیگران شایستگی دارند، از شایستگی برخوردار هستیم». او در همان سال ۱۹۰۹ در پی آزادی زنان بود و می‌گفت: زن‌های ما عروسک‌های بی‌مقدار، موجودات فرودست، هوسکار و تهی‌مغز نیستند…

 

مصدق پانزده سال تحت نظر پلیس قرار داشت، آن‌گاه به زندان تبعید شد و هرگونه مراوده و نامه‌نگاری برایش ممنوع گردید. به قدرت رسیدن او، مبارزه‌اش علیه بریتانیای کبیر به علت قرارداد «ایران و انگلیس»، داستان‌هایی در ابعاد بین المللی هستند که دنیا از آن‌ها با خبر است. به ندرت کسی را می‌توان یافت که این همه مورد تمسخر، انتقاد، ستایش و تهدید قرار گرفته باشد.

***********

آتشی که از جوانی هم چنان در دلش شعله ور است و او را می سوزاند، عزم انعطاف ناپذیری که حتی تهدیدهای به مرگ احاطه اش کرده اند، خللی در آن وارد نمی کند. امید او به این است که مردم کشورش از ثروتهایی که خاکشان به فراوانی به آنها ارزانی داشته، بهره یابند؛ به طور جدی و قطعی به میدان ترقی و پیشرفت وارد شوند؛ بدون بیزاری از بیگانگان، و قشریگری و تعصب، وبدون خوار شمردن دیگران. بنا بر این، چرا انگلیسها که این همه در قوانین مربوط به ورزش درستکاری نشان می دهند، صادقانه نمی خواهند با این بزرگ مرد پیر ـ مصدق ـ سر سازگاری نشان دهند؟

 

با سپاس از Esfandyar Khalaf , Jalil Bahar

منبع: مهر ایران، نوشته رنه وییارد ــ ترجمه : ه ـ مهرنوش

Renée Vieillard

۱۹۵۳مدیر مجله « مصر جدید»

 

مصدق در پاریس در نشریه‌ای به نام «انسان آزاد» «L’homme Libre» که در دردهه ۵۰ میلادی درپاریس منتشر می‌شد، تحت عنوان «بیداری ایران کهن» به چاپ رسیده است.

از: فیس بوک دکتر محمد مصدق رهبر ملی ایرانیان

منتشرشده در مقاله, یاد بعضی نفرات | دیدگاه‌تان را بنویسید:

شاملو ؛ وجدان ناراضی یا شاعر گسست 


احمد شاملو

نوشته: بابک شاکر

 


بابک شاکر

شاملو چهره‌ای است که معمولاً در هاله‌ای از تقدیس شناور می‌ماند، اما واقعیت او ــ آن واقعیتی که در اسناد، نقدها و روایت‌ها دیده می‌شود ــ بسی زمخت‌تر است. شاعری که از «هوای تازه» به بعد عملاً وزن عروضی را کنار گذاشت و زبان را تا مرز خطابه کشاند، درست همان‌قدر که ستایش شد، متهم هم شد. 

محمد حقوقی بارها تأکید کرد که شاملو «شاعر زبانِ بزرگ» است، اما منتقدانی مثل رضا براهنی در طلا در مس او را شاعری دانستند که به‌جای ساختن فرم، به موسیقی خطابه و لحن خطی تکیه می‌کند. این ارجاعات نشان می‌دهند شاملو نه اجماع ادبی، بلکه میدان نبرد ادبی بود؛ شاعری که با قاطعیت خود، سبک خودش را به‌عنوان معیار تعریف کرد و دقیقاً به همین دلیل از سوی بخشی از منتقدان «شاعر اقتدارگرا» لقب گرفت.

در عرصه پژوهش، «کتاب کوچه» شاید بلندپروازانه‌ترین و بحث‌برانگیزترین پروژه اوست. بسیاری، از جمله مسعود کوهستانی‌نژاد، به صراحت گفته‌اند که شاملو در این کتاب روش علمی نداشت و واژه‌ها و اصطلاحات را گاه براساس شنیده‌ها یا بازسازی ذهنی ثبت می‌کرد. در مقابل، حامیانی چون آیدا سرکیسیان و محمود دولت‌آبادی، او را پیشگام جمع‌آوری فرهنگ عامه می‌دانند و تأکید می‌کنند که کار میدانی در ایران اصولاً بدون این میزان آزادی امکان‌پذیر نیست. این تضاد روش‌ها و روایت‌ها نشان می‌دهد شاملو پژوهشگر، برخلاف تصور عمومی، چهره‌ای مناقشه‌آفرین بود؛ کسی که مشروعیت کار علمی‌اش تا امروز محل نزاع است.

ترجمه‌های شاملو نیز به همین اندازه چالش‌برانگیز است. نمونه مشهور، ترجمه‌هایش از لورکا و نروداست که منتقدانی مثل صالح حسینی آن‌ها را «بازنویسی» می‌خوانند نه ترجمه؛ چون شاملو در بسیاری بخش‌ها ساختار، لحن و حتی بار معنایی را مطابق ذائقه خودش تغییر داده است. در عوض، نویسندگانی مثل رضا سیدحسینی از این رویکرد دفاع کردند و گفتند شاملو زبان شاعرانه را به فارسی منتقل می‌کند، نه متن را. ارجاعات این جدل‌ها نشان می‌دهند شاملو در ترجمه نیز به قواعد وفادار نبود؛ او با متن کشتی می‌گرفت، و همین کشتی‌گیری گاه شاهکار می‌زایید و گاه تحریف.

شاملو خودآگاهانه نقش «وجدان ناراضی» را انتخاب کرده بود. سخنانش گاهی بیش از آن‌که تحلیل باشد، عصیان است. اما طرفدارانش می‌گویند همین عصیان است که او را از یک شاعر صرف به یک صدای فرهنگی تبدیل کرد. واقعیت شاملو، اگر بنا باشد محکم گفته شود، همین است: شخصیتی که هرجا ایستاد، اختلاف ساخت؛ و اگر امروز بزرگ مانده، نه از اجماع، بلکه از قدرت ایجاد گسست.

دوات، پایگاه خبری_تحلیلی فرهنگ، هنر و ادبیات، چالش

منتشرشده در مقاله | دیدگاه‌تان را بنویسید:

یادی از استاد جلیل دوستخواه

 
 
با اندوهی عمیق درگذشت «دکتر جلیل دوستخواه»، پژوهشگر، نویسنده، مترجم و پاسدار برجسته فرهنگ ایران را به اطلاع‌تان میرسانم.
جلیل دوستخواه همسری مهربان، پدری دلسوز، پدربزرگی دوست‌داشتنی و عضوی وفادار به خانواده‌اش بود. علاوه بر خانواده، عشق عمیق دیگری نیز در وجود او جریان داشت، عشقی پایدار و همیشگی به ایران و فرهنگ ایران.
جلیل دوستخواه عمر خود را وقف حفظ، تفسیر و انتقال میراث فکری و فرهنگی ایران کرد. آثار او پلی میان خرد باستانی و فهم معاصر بود که از تعهدی عمیق به زبان فارسی، اسطوره‌شناسی و حافظه فرهنگی ایران سرچشمه می‌گرفت.
او به‌ویژه به‌واسطه پژوهش‌های ارزشمندش درباره شاهنامه فردوسی شناخته می‌شود؛ آثاری که درک این متن بنیادین و هویت ایرانی را برای نسل‌های جدید ژرف‌تر و قابل‌دسترس‌تر ساخت. از دیگر دستاوردهای بزرگ او، ترجمه اوستا به فارسی امروزین بود، کاری سترگ که یکی از کهن‌ترین متون مقدس ایران را با زبانی روشن و دقیق در اختیار مخاطبان معاصر قرار داد.
نوشته‌های او درباره اسطوره‌ها، نمادها و زبان ایران، صرفاً پژوهش‌های علمی نبودند، بلکه جلوه‌ای از عشقی عمیق و آگاهانه به فرهنگ ایران بود.
او در سال‌های پایانی عمر، در آنچه خود «تبعید خود خواسته» می‌نامید، در استرالیا زندگی می‌کرد. اما فاصله جغرافیایی هرگز پیوند او با ایران را کم‌رنگ نکرد.
هیچ‌گاه نمی‌توانست نام «ایران» را بر زبان بیاورد، بی‌آنکه صدایش نلرزد و چشمانش از اشک پر نشود. عشق او به ایران، عشقی زنده، عمیق و شناخته‌شده برای همه اطرافیانش بود.
این عشق را بزرگان نیز دریافتند؛ از جمله شاعر بزرگ ایران، مهدی اخوان ثالث، که شعر معروف خود را به او تقدیم کرد: «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم». تقدیمی که گواه پیوند ناگسستنی او با سرزمین، زبان و فرهنگ ایران بود.
جلیل دوستخواه نه تنها آثار ماندگاری از خود به جا گذاشت، بلکه میراثی از صداقت، ژرف‌اندیشی و مسئولیت فرهنگی را نیز برای ما باقی گذاشت. او از ایران بود وهمان‌گونه که عنوان یکی از آخرین آثارش نشان می‌دهد، ایرانی ماند و جهانی شد.
بخشی از شعر «تو را ای بوم و بر دوست دارم» از مهدی اخوان ثالث:
ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم
ترا، ای کهن بوم و بر دوست دارم
ترا، ای کهن پير جاويد برنا
ترا دوست دارم، اگر دوست دارم
ترا، ای گرانمايه، ديرينه ايران
ترا ای گرامی گهر دوست دارم
 
دکترجلیل دوستخواه                   ۳/۱/۱۴۰۵ – ۱۵/۶/۱۳۱۲

 

منتشرشده در یاد بعضی نفرات | دیدگاه‌تان را بنویسید:

یادداشت‌های راهِ دور

 


احمد کسروی

در تاریخ ملت‌ها، گاه انسان‌هایی پدید می‌آیند که نمی‌توان آنان را صرفاً در چارچوب یک زندگی‌نامه، یک رشته تحصیلی یا یک حرفه تعریف کرد. آنان بیش از آن‌که «شخص» باشند، «حادثه» هستند. رخدادی در متن تاریخ، گسستی در عادت‌های فکری یک جامعه، شکافی در دیوارهای کهن باورهایی که قرن‌ها دست‌نخورده باقی مانده‌اند. احمد کسروی از این جنس انسان‌ها بود. او را نمی‌توان تنها مورخ نامید، همان‌گونه که نمی‌توان او را فقط حقوقدان، زبان‌شناس یا روشنفکر دانست. کسروی پیش از هر چیز، تجسم یک پرسش بود. پرسشی که تاریخ ایران قرن‌ها از طرح آشکار آن هراس داشت.

مقصود ما از این نوشتار، روایت ساده و خطی زندگی احمد کسروی نیست. زندگی هر انسانی از تولد آغاز می‌شود و به مرگ می‌انجامد، اما اهمیت برخی انسان‌ها نه در فاصله میان تولد و مرگ، بلکه در تأثیری است که بر روح زمانه خویش می‌گذارند. آنچه کسروی را مهم می‌کند، نه این است که در چه سالی زاده شد و در چه سالی کشته شد، بلکه این است که چرا ظهور او در تاریخ ایران تا این اندازه استثنایی و تکان‌دهنده بود.

برای فهم کسروی، باید نخست به تاریخ بلند سکوت در ایران نگریست.

از روز حمله‌ی اعراب به سرزمین باستانی ما و از روزی که اسلام بر ایران چیره شد، ذهن ایرانی وارد وضعیتی پیچیده گردید. از یک سو، تمدنی عظیم، فلسفه‌ای ژرف و سنتی دیرپا در این سرزمین وجود داشت. و از سوی دیگر، نظامی اعتقادی پدید آمد که به تدریج بسیاری از عرصه‌های اندیشه را در قلمرو تقدس قرار داد. نتیجه آن بود که نقد قدرت دینی به امری خطرناک بدل شد.

در چنین فضایی، شاعران و متفکران ایرانی ناچار بودند حقیقت را در جامه استعاره پنهان کنند.

حافظ از زاهدان انتقاد می‌کرد، اما با زبان شعر، سعدی ریاکاری فقیهان را به سخره می‌گرفت، اما در قالب حکایت، مولونا از جمود اندیشه می‌نالید، اما در پرده تمثیل. گویی تاریخ ایران، تاریخی بود که در آن حقیقت باید نجوا می‌شد، نه فریاد.

 

تنها در مواردی استثنایی، کسانی پیدا شدند که کوشیدند از این پرده عبور کنند. ابن مقفع یکی از آنان بود. مردی که خرد را در برابر تعصب نشاند و بهای آن را با مرگی هولناک پرداخت. زکریای رازی نیز از معدود متفکرانی بود که جرئت کرد بنیادهای اعتقادی زمانه را به پرسش بکشد. اما پس از آنان، قرن‌ها گذشت و سکوت بار دیگر بر فضای فکری ایران سایه افکند. در چنین چشم‌اندازی است که ظهور احمد کسروی معنای تاریخی پیدا می‌کند.

او نه نخستین منتقد تاریخ ایران بود و نه بی‌تردید آخرین آنان. اما شاید نخستین کسی بود که پس از قرن‌ها، تصمیم گرفت آنچه دیگران در پرده می‌گفتند، آشکارا بر زبان آورد.

کسروی در سال ۱۲۶۹ خورشیدی در تبریز زاده شد. شهری که در آن روزگار، تپنده‌ترین قلب تحولات ایران بود. تبریز فقط یک شهر نبود. محل برخورد سنت و تجدد، دین و عقلانیت، شرق و غرب بود. از کوچه‌های آن صدای مؤذن به گوش می‌رسید و هم‌زمان اندیشه‌های تازه از قفقاز و اروپا به آن راه می‌یافت.

او در محیطی مذهبی پرورش یافت و سال‌های نخست زندگی خود را در حوزه‌های دینی گذراند. فقه خواند، اصول آموخت و لباس روحانیت بر تن کرد. اما ذهن او هرگز آرام نگرفت. تفاوت بزرگ کسروی با بسیاری از هم‌عصرانش در همین نکته بود. او به پاسخ‌ها قانع نمی‌شد.

بعضی انسان‌ها برای ایمان آفریده شده‌اند و بعضی برای پرسش. کسروی از گروه دوم بود.

او هرچه بیشتر می‌آموخت، بیشتر سؤال می‌کرد. هرچه بیشتر به سنت نزدیک می‌شد، بیشتر تناقض‌های آن را می‌دید. و هرچه بیشتر تناقض می‌دید، بیشتر از یقین‌های رایج فاصله می‌گرفت.

سپس مشروطه فرا رسید.

مشروطه برای بسیاری از ایرانیان یک رویداد تاریخی است. برای کسروی یک تجربه وجودی بود. او مشروطه را نه از خلال کتاب‌ها، بلکه از پشت پنجره خانه‌های تبریز، از میان صدای گلوله‌ها، از میان شور مردم و شکست آرزوها لمس کرد. مشروطه به او آموخت که آزادی تنها با سقوط یک سلطان به دست نمی‌آید. بلکه نیازمند دگرگونی در ذهن انسان‌هاست.

او دریافت که استبداد فقط در کاخ‌ها زندگی نمی‌کند. استبداد می‌تواند در اندیشه‌ها، در عادت‌ها، در باورهای مقدس و در ترس‌های دیرینه نیز پنهان باشد. این کشف، سراسر زندگی بعدی او را شکل داد.

از همین رو بود که کسروی هیچ‌گاه خود را محدود به سیاست نکرد. او ریشه بحران ایران را عمیق‌تر می‌دید. معتقد بود بیماری جامعه تنها در حکومت نیست. در فرهنگی است که پرسش را سرکوب می‌کند و تقدس را جایگزین خرد می‌سازد. به همین دلیل، قلم او به هر سو کشیده شد. تاریخ نوشت. زبان‌شناسی نوشت. درباره فرهنگ نوشت. درباره تصوف نوشت. درباره دین نوشت.

و در همه این عرصه‌ها یک دغدغه مشترک داشت: نجات خرد از اسارت.

در میان آثار او، «تاریخ مشروطه ایران» جایگاهی یگانه دارد. این کتاب فقط یک اثر تاریخی نیست. تلاشی است برای فهم این پرسش که چرا ملت‌ها شکست می‌خورند و چرا آرمان‌های بزرگ گاه در گرداب جهل و تعصب فرومی‌روند.

کسروی تاریخ را برای دانستن گذشته نمی‌نوشت. او تاریخ را می‌نوشت تا آینده را نجات دهد.

و این همان چیزی است که آثارش را هنوز زنده نگه داشته است. اما عظمت تراژیک کسروی در جای دیگری نهفته است.

او در عصر درخشانی زندگی می‌کرد. عصری که ستارگان بزرگی چون قزوینی، پورداوود، فروزانفر، دهخدا، بهار و هدایت در آسمان فرهنگ ایران می‌درخشیدند. با این همه، بسیاری از آنان در برابر حوزه دین محتاط بودند. آنان به اصلاح می‌اندیشیدند، اما کمتر کسی حاضر بود دیوارهای بلند تقدس را مستقیماً به چالش بکشد.

کسروی چنین کرد. و همین، او را تنها کرد. تاریخ اندیشه پر است از مردانی که دشمنان‌شان آنان را شکست دادند. اما اندک‌اند کسانی که پیش از دشمنان، از سوی دوستان خود رها شدند.

کسروی یکی از آنان بود. او آرام‌آرام در محاصره سکوت‌ها، سوءتفاهم‌ها و دشمنی‌ها قرار گرفت. هرچه بیش‌تر سخن گفت، مخالفان بیش‌تری یافت. هرچه بیش‌تر نوشت، خشم بیش‌تری برانگیخت. اما عقب ننشست.

زیرا برای او مسئله فقط یک بحث فکری نبود. او حقیقت را وظیفه می‌دانست. و انسان وقتی چیزی را وظیفه بداند، دیگر به سود و زیان شخصی نمی‌اندیشد.

سرانجام همان رخ داد که در بسیاری از فصل‌های تاریخ اندیشه رخ داده است. در اسفند ۱۳۲۴، گروهی از اسلام‌گرایان افراطی به رهبری نواب صفوی او را در ساختمان دادگستری تهران به قتل رساندند.

تراژدی در همین جاست. مورخی که عمرش را صرف شناخت تاریخ کرده بود، خود به بخشی از تاریخ تبدیل شد. مردی که درباره خشونت تعصب هشدار داده بود، قربانی همان تعصب گردید.

اندیشمندی که می‌خواست جامعه را به پرسیدن عادت دهد، با ضربات چاقو خاموش شد. اما آیا واقعاً خاموش شد؟ تاریخ پاسخ دیگری می‌دهد. زیرا اندیشه‌ها را نمی‌توان کشت.

جسم انسان در خاک دفن می‌شود، اما پرسش‌هایی که او بر جای می‌گذارد، در ذهن نسل‌های بعدی ادامه می‌یابد. شاید راز ماندگاری کسروی نیز همین باشد. بسیاری از معاصرانش دانشمندتر از او بودند. بسیاری از آنان شاعرتر، ادیب‌تر یا حتی محبوب‌تر بودند. اما کمتر کسی به اندازه او حاضر شد بهای اندیشه خویش را بپردازد. او می‌توانست سکوت کند و عمر خود را در آسایش بگذراند. می‌توانست مانند بسیاری از روشنفکران زمانه، به نقدهای ملایم و بی‌خطر بسنده کند. می‌توانست حقیقت را در لفافه استعاره پنهان سازد. اما چنین نکرد. او راه دشوارتر را برگزید. راهی که از تنهایی می‌گذشت. از دشمنی می‌گذشت. از خطر می‌گذشت. و سرانجام به مرگ می‌رسید. از همین رو، کسروی تنها یک نام در تاریخ ایران نیست. او یادآور این حقیقت است که تمدن‌ها نه فقط با شمشیر، بلکه با پرسش پیش می‌روند.

روایت مشهوری نقل شده است که وقتی خبر کشته شدن کسروی را به علامه محمد قزوینی دادند، او گفت: «خدا را شکر، این آقا چیزهایی می‌گفت که حواس ما را پرت می‌کرد.» فارغ از صحت دقیق لفظ این نقل قول، اصل ماجرا نشان می‌دهد که حتی در میان برجسته‌ترین روشنفکران عصر نیز اندیشه‌های کسروی تا چه اندازه نامتعارف و بحث‌برانگیز تلقی می‌شد.

کسروی فقط منتقد دین نبود. او مورخی برجسته، زبان‌شناس، پژوهشگر و نویسنده‌ای پرکار بود. آثاری چون «تاریخ هجده‌سالهٔ آذربایجان»، «شهریاران گمنام»، «تاریخ مشروطهٔ ایران» و ده‌ها کتاب دیگر هنوز از منابع ارزشمند تاریخ‌نگاری معاصر ایران به شمار می‌روند. قدرت قلم او به اندازه‌ای بود که حتی مخالفان سرسختش نیز نمی‌توانستند اهمیت علمی آثارش را انکار کنند.

آنچه کسروی را از بسیاری از روشنفکران پیش و پس از خود متمایز می‌کند، آمادگی او برای پرداخت هزینه‌ی اندیشه‌هایش بود. او صرفاً در محافل خصوصی سخن نمی‌گفت و در لفافه نمی‌نوشت؛ آشکارا می‌نوشت، آشکارا سخنرانی می‌کرد و آشکارا با آنچه خرافه و زیان‌آور می‌دانست، درگیر می‌شد.

منتشرشده در یادداشت‌های راهِ دور | دیدگاه‌تان را بنویسید:

عکس‌های سودابه قاسملو

 

منتشرشده در عکس‌های سودابه قاسملو | دیدگاه‌تان را بنویسید:

من برای سایه خودم می‌نویسم

هدايت در صفحات آغازين بوف کور می‌نویسد:« من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی کنم» در روزگار ما هم نوشتن چیزی جز این نیست. هر کس که متنی از ما را می‌خواند بدل به سایه‌ی ما می‌شود. دیگری‌یی که او هم دنبال سایه است و نویسنده سایه‌ی اوست. 

در روزگاری چنین که اهمیت اثر را نه نویسنده و مخاطب که واسطه‌های نامریی تعیین می‌کند، در روزگاری که هر نویسنده‌ی درست‌درمانی یا منزوی شده و برای سایه‌ی خود می‌نویسد یا آخرین تقلاهایش را برای تن ندادن به میان‌مایه‌گی مجلات و ناشران و وضعیت اسفناک فرهنگی می‌کند، چگونه می‌توان وا نداد. چگونه می‌شود ایستاد و به هر امر مرعوب کننده‌ای نه گفت. پول این خدای جدید همه چیز را بلعیده است. اندوه و افسردگی و زوال زندگی و جنون، واژگان نارسایی برای امروز نویسنده هستند. به گمانم آن جمله‌ی قصار کافکا در شرایط امروز ما اندکی التیام‌بخش است:« نوشتن بیرون پریدن از صف مردگان است». امروز نفس نوشتن مبارزه است. تقریبا همه می‌دانیم که منظورم از نوشتن چیست. این فرض اولیه است که لااقل در موردش می‌توانیم اندکی تفاهم داشته باشیم. تعدادی از رفقا عطای نوشتن را به لقایش بخشیده‌اند که همین درد کمی نیست.( صدای راه رفتن شب‌گرد توی کریدور اعصابم را بهم ریخته است)

 فقط دارم با خودم حرف می‌زنم، نه راهکاری دارم، نه پیشنهادی و نه هر کوفت و زهرماری. دارم خودم را درون این اسفناکی زیست به در و دیوار می‌زنم که نوری ببینم، که کور سوی امیدی بیابم و نفس بکشم و فعلا عقلم به نوشتن قد می‌دهد. هشتاد میلیون باهم در یک لجنزار نفس می‌کشیم، دوستی‌ها، روابط، خود زندگی همه چیز را گه برداشته است، در این وانفسا تعدادی آدم همچنان دارند می‌نویسند فعلا خوب و بدش مهم نیست، مهم این است که روی گسل ایستاده‌اند و می‌نویسند، نوشتن را در آنتاگونیسمی‌ترین وجهش می‌بینند و این برای من واجد کیفی لایه‌لایه‌است. لذت می‌برم از این جان‌سختی. می‌بالم به این همه کجروی و شک ندارم اگر صد عامل در تغییر وضعیت اسفناک امروز می‌توانند نقش داشته باشند؛ یکیش نوشتن است. حتا اگر شب بنویسیم و روز پاره کنیم.

۱۰ اسفند ۱۳۹۹

زندان همدان

قَرنَ یک, اتاق دو⁩

https://t.me/alirezanoori1354:/#علیرضا_نوری

منتشرشده در یادداشت‌های پراکنده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

یک شعر از: حبیب موسوی بی‌بالایی

                                                                                         حبیب موسوی بی‌بالایی

منتشر شده در شماره‌ی سی‌وششم مجله‌ی وزن دنیا

نمی‌دانم‌ چرا تعجب کرد؟

من فقط گفته بودم از هیچ آینده‌ای خبر ندارم

به جز بوسیدن زیر نورِ چراغ‌برق‌ها

شاید از تصورِ تاب خوردنِ جنازه‌ی یک مردِ خسته از یک طناب ترسیده بود

که در نامه‌ای روی آسفالت ترک‌خورده‌ی کوچه

نوشته بود

آخرین بار که به خاطره‌ی قهوه‌ای که با هم خوردیم

نگاه کردم

به همین تیر چراغ‌برق تکیه داده بودم

شاید هم از این‌که من کلا آینده را گذاشته‌ام کنار گیج شده بود

بخار پنجره را با انگشت‌های نازکِ گرمش به شکلِ سیبِ توی کیفِ مدرسه‌ام پاک کرد

گفتم چقدر دلم گرفته که دیگر مادر ندارم

سیبِ روی پنجره را واقعی کند

بگذارد توی کیفم

به ابرها بسپارد حواسِ پرتِ مرا با دست‌های سفید و خاکستری‌شان نگه دارند

تا زمین که خوردم

سیبی که توی قلبم گذاشته نترسد

نمی‌دانم چرا پرسید مگر سیب را توی کیفت نمی‌گذاشت؟

گفتم تجربه‌اش را نداری

تو آن طرف پنجره نشسته‌ای

با انگشت‌های نازک گرمت روی پنجره سیب می‌کشی

من این بیرون فکر می‌کنم

کاش موقع نگاه کردن به خاطره‌ی آخرین قهوه‌ای که با هم خوردیم

سیگار می‌کشیدم

منتشرشده در شعر دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید:

سر فصل‌هاى موسيقى‌ی ايرانى نامه‌ی ۵۴


عارف قزوینی

آنچه اين روزها اندوه و سوگوارى ناميده مى‌شود، نه از شكل عزادارى بلكه نوعى از آيين باستانى ( آيين سياووشان ) ناميده مي‌شود،

كه بر چرخه فقدان و باز آفرينى مرگ و بويژه زندگى دوباره تأكيد دارد.

بودن يا نبودن، نه به معناى در آغوش كشيدن زندگى ،. كه در باره ى قطعييت  مرگ تفصيل مى‌شود.
فقدان را صرفأ نه به عنوان يك تراژدى ، بلكه بعنوان بخشى از تجربه زيستن مى‌پذيرد.

جامعه علاوه بر احساس شبيه سوگوارى در وضعيتى قرار گرفته كه بسيارى آن را يك بن‌بست توصيف مى‌كنند.

آيين سياوشان يا سوگ سياوش يكى از آيين‌هاى سوگوارى است كه ايرانيان در سالروز مرگ سياوش برگزار مى‌كنند.

داستان سياوش يكى از تراژدى‌هاى بزرگ در شاهنامه فردوسى و از افسانه‌هاى ايرانى است .

در شاهنامه،فردوسى،،، سياوش در دام پيمان شكنى مى‌افتد و خودش و سيصد نفر از يارانش بدست تورانيان كشته مى‌شوند.

تورانيان سر از تن سياوش جدا مى‌كنند و از خون داغ او بر خاك گرم (گياه سووشون  ) سر بر مى‌كشد.

در آيين ايرانى ( آيين سوگ سياوش) بازگشت از جهان مردگان و زايش دوباره زمين است.

سرفصل هاى موسيقى ايرانى ، نامه پنجاه و چهار

موسيقى ايرانى از دوران باستان تا به امروز پيوندى عميق و دو طرفه با آيين‌هاى دينى داشته است.  

در ايران باستان،. موسيقى بخشى جدايى ناپذير از مراسم زرتشتى و سرودهاى گات بود. در حالى كه پس از اسلام، موسيقى ايرانى در قالب موسيقى مقامى و دراويش ( دف‌نوازى و سماع ) به حيات مذهبى خود ادامه داد و در ساختار موسيقى آيينى/عرفانى تأثير گذاشت.

رابطه موسيقى ايرانى با اسلام /پس از ورود اسلام، از تحريم اوليه تا ركود ناشى از تهاجم اعراب، به سمت ادغام و شكوفايى در دربار عباسيان پيش رفت.

موسيقيدانان ايرانى ميراث ساسانى را حفظ كرده و به جهان اسلام منتقل كردند، بطورى كه پايه نظرى موسيقى اسلامى (مكتب منتظم) توسط نظريه پردازان ايرانى مانند فارابى و صفى‌الدين ارموى بنا شد و سازهايى چون عود و سنتور در اين دوران رواج يافتند.
صدر اسلام و تهاجم اعراب:

موسيقى بعنوان فعاليتى غير قانونى يا بيهوده (غناء) از سوى اعراب،،، محدود و تحريم شد. ايرانيان ميراث

ساسانى را پنهانى حفظ كردند. 

با الگوگيرى خلفاى عباسى از دربار ساسانى، موسيقى‌دانان ايرانى مانند فارابى و عبدالقادر مراغه‌اى به دربار راه يافتند و علمى‌ترين موسيقى اسلامى را بر پايه‌ى موسيقى ايرانى تأليف كردند كه بويژه در تركيب با اشعار عرفانى و تعزيه، به نوعى مشروعيت مذهبى در چارچوب تشيع دست يافت و به حيات خود ادامه داد.

تأثيرات ساسانى در فرم و ملودى‌ها باقى ماند و بسيارى از اصطلاحات و ابزارهاى موسيقى  عربى_اسلامى ،، كه ريشه در موسيقى ايران داشت،  نقش اصلى در رونق موسيقى در تمدن اسلامى ايفا كرد.

 

همکارمان هلن شوکتی در هر شماره به موسیقی و هنرمندان ایرانی که به نوعی در اعتلاء و ارائه این هنر روح‌پرور دست داشتند می‌پردازد که همه‌ماهه از نظرتان می‌گذرانیم.

فصل چهل و نهم


هلن شوکتی

عارف قزوينى ، شاعر تصنيف ساز و موسيقيدان

بسيارى از جنبش هاى انقلابى و مردمى،، باعث شكل گيرى نوع خاصى از روند فكرى و اتحاد مى‌شود كه به آن آرمان كمك كند.  موسيقى مى‌تواند نقش برجسته‌اى در ايجاد فضاى فكرى،،سياسى و تاريخى و اجتماعى داشته باشد و رد پاى موسيقى را مى‌توان ديد، كه چگونه در خدمت جامعه بوده است. اين تجلى و تأثيرپذيرى در موسيقى بسيار ملموس است.

در دوره‌ى مشروطه موسيقي‌دانانى مثل عارف قزوينى در راستاى آرمان مشروطه كمك كردند كه فضاى فكرى جامعه را، در سمت و سوى انقلاب شكل داده و مثل آينه انعكاس‌دهنده بخشى از فضاى سياسى و اجتماعى بوده و حتى ايجاد اتحاد كنند.

عارف قزوينى در تابستان ١٢٩٠ در محله پنجاه ريسه در قزوين بدنيا آمد. پدرش ملا هادى وكيل از عارفان مشهور بود و به وكالت اشتغال داشت. 
عارف صرف و نحو عربى و فارسى را در قزوين فرا گرفت و خط شكسته و نستعليق را بسيار خوب مى‌نوشت.  موسيقى را ظرف چهارده ماه نزد ميرزا صادق خرازي آموخت.

مدتى در پاى منبر ميرزاحسين واعظ  يكى از وعاظ قزوين، به نوحه‌خوانى پرداخت و عمامه مى‌بست.. عارف بعد از مرگ پدر عمامه از سر برداشت و ترك روضه‌خوانى كرد.

عارف نسبت به پدرش ديدگاه منفى داشت بطوري‌که تمام وصيت پدر را بر عكس عمل كرد.

برخلاف ميل پدرش پيكرش را براى دفن به كربلا نبرد و آن بخش از اراضى موروثى پدرش را كه وصيت كرده بود صرف روضه خوانى شود 

تبديل به باغ انگور كرد تا شراب‌گيرى در آنجا انجام شود.

در سال ١٣١٦ به تهران آمد و به دليل صداى خوش، با دربار قاجار آشنا شد و شاه او را در رديف فراشان خلوت خود كرد اما او خيلى زود از فضاى اشرافى فاصله گرفت و به بهانه سركشى به املاك خود در قزوين، تهران را ترك كرد و از گرفتن مقررى پرهيز كرد.

در سال ١٣٢٣ در زمان آغاز ٢٣ سالگى عارف كه زمزمه مشروطيت بلند گشته بود، به صف آزادى خواهان پيوست وباساخت تصنيف‌هاى ملى مانند از خون جوانان وطن لاله دميده به شهرت رسيد. 

دوران جنبش مشروطه و در فضاى سياسى ايران، عارف شروع به سرودن تصنيف‌هايى با مضامين سياسى كرد كه در نوع خود نوآورى داشت و به سرعت در ميان مردم به محبوبيت رسيد. او در تهران كنسرت‌هاى متعددى برگزار كرد وسال بعد، به دعوت دوست‌اش  محمد تقى‌خان پسيان  كه رييس ژاندارمرى خراسان بود به مشهد رفت و در باغ ملى مشهد نيز كنسرت‌هايى برگزار كرد.

عارف در كنسرت‌هايش اشعارى انتقادى نسبت به دربار قاجار اجرا مى‌كرد.  ايرج ميرزا  شاعر ايرانى كه خود از شاهزادگان دربار بود از إشعار عارف كه به حكومت قاجار كنايه زده مى‌شد منزجر شد و لذا اثرى با عنوان * عارف نامه * سرود كه حاوى چندصد بيت بيت شعر بود و در آن به انتقاد از عارف و هجو عارف پرداخت و وى را عارف‌نما لقب داد.

زمانى كه رضاخان در پى براندازى حكومت قاجار بود از عارف حمايت كرد و عارف به حمايت از رضاخان تصنيف‌هايى ساخت و اجراء كرد. از جمله كنسرتى در تئاتر باقراف  كه پر از ازدحام مردم بود،   تصنيف‌هاى: *خون چو چشمه آب حيات است * رحم اين خداى دادگر كردى نكردى*. و غزليات * به اين مردم اين همه بيداد شد ز مركز داد*  *سوى بلبل دم گل باد صبا خواهم برد* را اجرا كرد. گر چه اختناق حكومت رضاشاه گريبان او را هم گرفت و به همدان تبعيد شد.

در همدان عارف قزوينى  زندگى سختى داشت چرا كه سرمايه‌اى نداشت و منبع درآمدش كه كنسرت بود را هم از دست داده بود.

اگر چه يكى از دوستان عارف توانست از سوى دولت مقررى تعيين كند، اما اين مقررى هم در طول زمان كاهش يافت و زندگى او را بسيار سخت و روح لطيف‌اش را آزرده مى‌ساخت.

او باقى عمرش را در خانه‌اى اجاره در دره مرادبيك با خدمتكارش جيران خانم زندگى كرد.

عارف با اشعارملى‌گرايانه و صداى خوش، نماد هنر مردمى در عصر مشروطه بود.  او با سرودن تصنيف‌هاى سياسى و ملى‌ نقش كليدى در بيدارى اجتماعى داشت و بدليل وطن‌پرستى صادقانه، علي‌رغم مشكلات فراوان، به  شاعرملى مشهور شد

يكى از وقايع تلخ زندگى او، سرودن منظومه *عارف نامه* توسط ايرج ميرزا در هجو او بود كه باعث شكست روحى عارف شد.

متاسفانه هيچ نسخه ضبط شده‌اى از عارف وجود ندارد و تنها به گواه نوشته‌هايى از معاصران او مانند علينقى خان وزيرى كه گفته : صداى عارف گرم و پر از احساس بود و عارف را خواننده‌اى پرشور توصيف كرده است و جواد بديع زاده كه صداى عارف را گرم و لطيف و مايه‌دار توصيف كرده است.

عارف بر نقش على‌اكبر شيدا (بنيان گذار تصنيف‌سازى نوين در موسيقى ايران بود) در شكل‌گيرى تصنيف اشاره كرد و به تأثيروى بر سبك خودش اذعان كرده است.

آثار عارف اغلب يا محتواى سياسى و وطن پرستانه دارند يا محتواى عاشقانه.  او گاهى اشعار سياسى را در غالب عاشقانه مى نوشت كه وطن معشوق بود و ملت عاشقان بودند.

از كسانى كه عارف ارادت خاصى به آن‌ها داشت احمد كسروى بود كه شعر ** شيفته افكار ** را براى او سرود.

ديگرى  كلنل محمدتقى خان پسيان كه عارف به وى ارادت بسيارى داشت و پس از كشته شدن پسيان،  عارف چندين شعر در باره او نوشت و تاپايان عمر،  در سوگ كلنل آزرده خاطر بود.

تصانيف عارف بارها توسط هنرمندان بزرگى مانند : عبداله دوامى ( تصنيف هنگام مى. و از كفم رها )  و قمرالملوك وزيرى كه تصانيف عارف را بارها اجرا كرد و در زنده نگه داشتن آن نقش بسزايى داشت. و ديگر هنرمندان مانند شجريان و بنان و الهه بازخوانى شد.

عارف در سال‌ها پايانى عمر دچار انزوا شد و در نهايت در سال ١٣١٢ در همدان در گذشت و در آرامگاه ابوعلى سينا دفن شد.

عارف قزوينى با وجود تمام ماجراها و پستى‌ها و بلندى‌هاى خانوادگى و سياسى و ادبيات ،، تا پايان عمر به وطن پرستى خود وفادار ماند.

منتشرشده در سرفصل‌های موسیقی‌ی ایران | دیدگاه‌تان را بنویسید:

روزنامه‌نگار واقعی دروغ نمی‌گوید


گفت‌وگو با صدرالدین الهی (۱)


صدرالدین الهی

روزنامه‌نگاری، حرفه‌ای است که ارزش آن کم‌تر در ایران شناخته شده است. شاید به همین دلیل اغلب روزنامه‌نگاران این رشته را تنها برای پرش به مقامات بالاتر بر می‌گزینند. 

تعداد کسانی که از آغاز کار در مطبوعات تا به امروز در این رشته قلم زده‌اند، بسیار اندک است. دکتر صدرالدین الهی از نویسندگان سرشناس روزنامه‌ی کیهان و از بنیانگذاران کیهان ورزشی در ایران، و یکی از پاورقی‌نویسان به نام، و سرپرست بخش روزنامه‌نگاری دانشکده علوم ارتباطات، ۶۰ سال است که همچنان روزنامه‌نگار باقی مانده. دکتر الهی تا کنون چند کتاب نیز منتشر کرده است. با سعدی در بازارچه‌ی زندگی، نقد بی‌غش، از شهرت یافته‌ترین کارهای اوست.

دویچه وله: تا آن‏جایی که من می‌‏دانم، شما از کودکی و احتمالاً از طریق پدر، با سعدی آشنا و دم‏خور بوده‌‏اید. چه چیزی در سعدی وجود دارد که شما را تا این حد به‏‌خود جلب کرده است، تا حدی که حتی در مطالب شما هم حافظ همیشه زیر سایه‏‌ی سعدی قرار می‏گیرد؟

صدرالدین الهی: در این‌‏که حافظ زیر سایه‌‏ی سعدی قرار می‌‏گیرد، حرف دارم. ولی علت این‏‌که من به سعدی دل‏بسته هستم، همان‏طور که خودتان گفتید، شاید این باشد که بعد از تمام کردن کلاس اول ابتدایی و پیش از رفتن به کلاس دوم ابتدایی، پدرم گلستان سعدی را جلوی من گذاشت و گفت ما این را برای فارسی می‏‌خوانیم و در حقیقت، من زبان فارسی را با سعدی یاد گرفتم.

از نظر من، سعدی نویسنده‌ای است که شاعر است و شاعر و نویسنده‌ای است که ما مشابه‌اش را در تاریخ ادبیات‏‌مان نداریم. شاعرهای بزرگ درجه ‏یک داریم، نویسند‏ه‌های خوب هم داریم. اما کسی که هر دوی این کارها را به‏‌خوبی انجام بدهد، نداشتیم و نداریم. مهم‌‏تر از همه این‏‌که همان‏طور که در مقدمه‏‌ی کتاب معروف “با سعدی در بازارچه‏‌ی زندگی” هم نوشتم، من سعدی را بیش‌تر به این خاطر دوست دارم که او یک روزنامه‌نگار واقعی بوده، در عصری که روزنامه‌نگاری وجود نداشته است. سفر می‏‌کرده، با آدم‌ها می‏‌نشسته، بلند می‌‏شده، حرف می‏‌زده، آن‏چه ما امروز مصاحبه می‏‌نامیم را نیز انجام می‏‌داده، ولی در عمل یک روزنامه‏‌نگار آینه‌‏دار زمانش است و این خیلی کم در ادبیات حتی دنیا وجود دارد.

فرانسوی‏‌ها وقتی سعدی را به فرانسه ترجمه کرده بودند، دهان‏شان باز مانده بود از تعجب که چطور ممکن است آدمی این‌‏چنین در دنیا سفر کند و این‏چنین گزارش بدهد. البته همه‌جا من گفته‌‏ام که مثل همه‌‏ی روزنامه‌نگارها که ما هم جزوشان هستیم، می‌‏تواند کمی شیطنت کند، کمی دروغ بگوید و کمی مبالغه کند. ولی می‏‌بیند و می‌‏گوید و دیده‏‌‌هایش را بیان می‌‏کند. این علت علاقه‏‌ی من به سعدی است.

شما یک‏بار در مقاله‏‌ای از “بچه‏‌مسلمون ناف محله” نوشته بودید، واز دختر یهودی‌‏ای اسم برده‌اید که در زمانی که تعصب‌های مذهبی خیلی هم زیاد بود به خانه‌‏ی شما رفت و آمد داشت. آیا این آزادگی روحی که امروز در شما وجود دارد، ذاتی است یا به تربیت خانوادگی‌تان برمی‏‌گردد؟

حقیقتش را بگویم، این به ریشه‌های تربیت خانوادگی پدری من مربوط است. پدر من و پدر پدرم و… از طایفه‌‏ای بودند که تفاوتی بین هیچ مذهبی قائل نمی‌شدند. در همان داستان “بچه‌مسلمون ناف محله” نوشته‌‏ام که روزی که زیور مامای یهودی آمد و خانمی را در یکی از خانه‏‌های بزرگان محل زائوند و بچه را به‌‏دنیا آورد، وقتی به اتاق رفت، مژده داد و برگشت، صاحب‏خانه به نوکر گفت: «استکان چای زیور را آب بکش!» پدر من برگشت به او گفت: «سید، برو دلت رو آب بکش!» و من واقعاً شخصاً این نوع نگاه نسبت به تمام هم‌‏میهنان با دین و مذهب متفاوت را از طرز تفکر خانواده‌‏ی پدریم دارم.

در مطالب‌‏تان یکی دوبار اشاره کرده‌اید که به کلاس هنرپیشگی رفته‏‌اید و می‏‌خواسته‌اید در نیروی دریایی هم استخدام شوید. چطور شد که از این‌ها منصرف شدید؟

این دوتا مسئله است. در ارتباط با هنرپیشگی، به هنرستان هنرپیشگی رفتم، برای این‏‌که تئاتر را دوست داشتم، ولی نه برای این‌‏که هنرپیشه بشوم. رفتم برای این‏‌که تئاتر را بهتر بفهمم. هم‏‌دوره‌های پیش از من و بعد من، همه، بزرگان تئاتر ایران بودند و هستند. از جمله عباس جوانمرد، هوشنگ لطیف‌‏پور، جعفر والی، پرویز بهرام، بیژن مفید، فهیمه راستکار، علی نصیریان. 

من هیچ کار تئاتر نکردم، ولی تئاتر را دوست داشتم. آن‏قدر دوست داشتم که شاید دومین منظومه‌‏ی تئاتری ایران را هم من در آن زمان نوشتم. بعد از “اشک هنرپیشه”ی عاصمی، من منظومه‌ای با نام “نقش من” نوشتم که مدت‏‌ها روی صحنه‌ها اجرا می‏‌شد. اما خودم فقط یکی دو بار، آن‌‏هم در همان مدرسه‏‌ی تئاتر و دانشکده‏ی ادبیات، بازی کردم. ولی همیشه عاشق تئاتر بودم و عاشق بازی در صحنه.

اما نیروی دریایی داستان دیگری داشت. من دلم می‏‌خواست به نیروی دریایی بروم. هم‏چنان که دلم می‏‌خواست رهبر ارکستر سمفونیک بشوم. برای این‌‏کار، بعد از این‏که دیپلم‌ام را گرفتم، اول رفتم به نیروی دریایی و امتحان دادم. در امتحان کتبی قبول شدم و بعد قرار شد از من آزمایش چشم بشود. من چون عینک سنگین می‏‌زدم، با خودم فکر کردم که اگر عینکم را بردارم، دیگر جای ایرادی باقی نمی‏‌ماند، چون نتیجه‏‌ی امتحان کتبی‌ام خیلی خوب شده بود. رفتم توی اتاق، دکتری که باید این آزمایش را انجام می‏‌داد، مرا نشاند و چشم‏هایم را معاینه کرد. از پایین تابلو شروع کرد که من نتوانستم بخوانم، آمد بالاتر، درشت‏‌تر، درشت‌‏تر… بالاخره به آن درشت درشته که رسید، بازهم نتوانستم بخوانم. زنگ زد و به گماشته‌‏اش گفت: دست این آقا را بگیر از اتاق ببر بیرون. ایشان کور است. نمی‌‏توانیم استخدامش کنیم.

برای ارکستر سمفونیک هم به هنرستان موسیقی رفتم، امتحان دادم و همه‌‏ی کارهایم را کردم. آخر سر به امتحان موسیقی و به‌گوش رسید. مرحوم خالقی این امتحان را می‏‌کرد. او مرا نشاند، شروع کرد به زدن نت‏ها و گفت: این‏ها را با صدایت تکرار کن. این کار را من در هنرستان هنرپیشگی کرده بودم و خیلی نمره‏‌ی بدی گرفته بودم. این‏‌جا هم هرچه مرحوم خالقی زد، من نتوانستم بگویم. خیلی مؤدب و محجوب گفت: ببخشید آقا! شما به درد این‏‌کار نمی‏‌خورید. چون گوش‌تان نمی‏‌شنود، تقریباً کر هستید.

این دوتا جوابی است که من برای کارهای اولیه‌‏ام گرفتم. بعد از آن رفتم روزنامه‌‏نگار شدم. یعنی یک کور و کر، وقتی روزنامه‌‏نگار بشود، چیز بانمکی می‏‌شود. نه؟!

واقعیت روزنامه‌نگاری 

شما در مقالات‌تان بارها از دکتر مصباح‌‏زاده نام برده‌اید که فامیل احترام خاصی برای او که مرد تحصیل‏‌کرده‌‏‏ی از فرنگ‏ برگشته‏‌ای بود، قائل بودند. آیا وجود دکتر مصباح‌‏زاده بود که باعث شد شما به رشته‌‏ی روزنامه‌‏نگاری روی بیاورید؟

نه… البته آره و نه. داستانش این است که من در کلاس چهارم دبیرستان، یک معلم جغرافی داشتم که خیلی بداخلاق، سخت‏‌گیر و نمره نده بود. این معلم جغرافی مرا تجدید کرد. من متوجه شدم که او غیر از معلمی، در روزنامه‌ی کیهان هم کار می‏‌کند. آقای دکتر مصباح‌‏زاده پسرخاله‌ی مادرم بود. ولی بیش از حد پسرخاله‌ی مادرم با او رابطه داشتیم. یعنی ما را مانند بچه‏‌های خودش دوست داشت و بزرگ می‏‌کرد. پیش او رفتم و گفتم که آقای پیرزاده (معلم جغرافی) به من نمره نداده است. دکتر فکری کرد و گفت: حالا این را یک‏ کاریش می‏‌کنیم. بعد گفت، حالا که تابستان شده و بیکاری، به کیهان بیا و کار کن. این اولین باری بود که به من پیشنهاد کار شد.

من به کیهان رفتم که آن زمان محل بسیار کوچک و بسته‏ و اداره‌ی یک‌‏وجبی‌ای بود. به این ترتیب، من کارم را در کیهان در سال ۱۳۳۱ شروع کردم. مرا برای خبرنگاری ساده فرستادند، آن‏هم خبرنگاری انجمن شهر. آن زمان شهر یک انجمن داشت. هفته‌‏ای یک‏بار ملت دور هم جمع می‏‌شدند، جلسه‌‏‏ی “اختاپوس” [….] می‏‌کردند. به من گفتند، برو از کار این‌‏ها خبر تهیه کن. کار من از آن‏‌جا شروع شد، یعنی از پایین‏‌ترین درجه‏‌ی کار روزنامه.

در آغاز چه تصوری از روزنامه‌‏نگاری داشتید؟ یادم می‏‌آید در کلاس دانشکده می‏‌گفتید: ما فکر می‌‏کردیم یک کلاغ، چهل کلاغ کردن، به اعتبار کار خبرنگار اضافه می‏‌کند. در کدام‏یک از این مطالب، شما خودتان اغراق کردید؟

من از روزنامه‌‏نگاری معمولی و بعد آمدن به قسمت در‏آوردن لایی روزنامه‏‌ی کیهان، یواش‏ یواش به آن‏‌جا رسیدم که در روزنامه‌نگاری نباید دروغ گفت. اوایل کار، جو روزنامه‏‌نگاری آن زمان ایران، این‌‏طور بود که هرکسی خبر گنده‌تری بگوید… و بر اساس تعریف گوبلز، هرچه دروغ بزرگ‌‏تر باشد، پذیرفته‌شده‌تر است را در ذهن همه جا داده بودند. ولی بعد می‏‌دیدم که وقتی خبر را راست می‏‌نویسی، مردم بیش‌تر باورشان می‏شود، بیش‌تر قبول می‏‌کنند و بیش‌تر به تو احترام می‌‏گذارند. این بود که تصمیم گرفتم در کارم اصلاً از مبالغه و دروغ‏‌گفتن خودداری کنم. هیچ‏وقت چیزی را غیر از آن‏‌که اتفاق افتاده بود، ننوشتم.

این شعر آقای ابتهاج (سایه) : “نشود فاش کسی آن‏چه میان من و توست 

تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست”، شما را به یاد چه خاطره‌ای می‏‌اندازد؟

این شعر تمام زندگی من است. دلیل آن هم این است که من با همسرم در دانشکده‏‌ی ادبیات بودیم و به هم تعلق‏ خاطری داشتیم. حرفی نمی‌‏زدیم، فقط به‌هم نگاه‏ می‏‌کردیم. یک روز من دیگر از این نگاه کردن خسته شدم. برداشتم این شعر را روی صفحه‏‌ی کاغذ نوشتم:

نشود فاش کسی آن‏‌چه میان من و توست  

تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می‏‌گویم

 پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

 حالیا چشم جهانی نگران من و توست

و همین نامه، یعنی این شعر باعث شد ما زندگی ۵۶ ساله‌ی مشترکمان را شروع کنیم. این را من همیشه گفته‌ام و در محضر خود سایه در دانشگاه برکلی هم که صحبتی می‏‌کردم، این قصه را تعریف کردم. سایه آمد پشت تریبون و گفت: «من خیلی متأسفم که این خانم گول این آقا را خورده است و با او عروسی کرده است!»

«شیخ علی در پاورقی‌ها»

از چه زمانی شما به پاورقی‌نویسی روی آوردید؟ بعد از عاشق شدن یا قبل از آن؟

خیر؛ پاورقی‌‌نویسی اصلاً داستان زندگی حرفه‌ای من بود. من در ۱۳۳۴ جزو چهار نفری بودم که کیهان ورزشی را منتشر کردیم. آن موقع من حقوق‌‏بگیر معمولی روزنامه بودم و یک حقوق معمولی ماهانه می‏‌گرفتم. اما حالا ازدواج کرده بودم و درآمد بیش‌تری هم می‏‌خواستم. یک حقوق ماهی ۱۵۰ تومان هم چون شاگرد دانشسرای عالی بودم، به عنوان کمک هزینه‌ی تحصیلی می‏‌گرفتم که بعداً بروم معلم بشوم که هرگز هم این‏کار را نکردم. به‌‏هرحال زندگی خرج داشت.

اما علت پاورقی‏‌نویس شدن من این بود که در همان کیهان ورزشی، من شروع کردم به نوشتن یک داستان دنباله‏‌دار از قصه‌های پهلوانی. اسم داستان را گذاشتم “برزو” که بعدها اسم پسرم را هم از روی آن انتخاب کردم. این داستان خیلی گرفت. معذالک باز من هنوز در فکر این نبودم. چون با وجود پاورقی‏‌نویس‌‏های بزرگی مانند مرحوم مستعان و دیگران، من اصلاً فکر نمی‏‌کردم در این کار وارد شوم. 

گذشت؛ تا این‏‌که مجله‌ی “خواندنی‏ها” درآمد. من با کمال تعجب دیدم آقای امیرانی که مرد بسیار سخت‏گیری بود و واقعاً انتخاب می‌‏کرد، دارد داستان برزو را به صورت پاورقی در خواندنی‏ها نقل می‏‌کند. از آن طرف هم، مجله‌ی “سپید و سیاه” تازه در آمده بود. یکی از همکاران ما، مرحوم عباس واقفی که در کیهان و کیهان ورزشی با ما کار می‏‌کرد، روزی آمد و از من پرسید که داستان برزو را چه کسی می‏‌نویسد. آن موقع من داستان را با اسم مستعار “کارون” می‏‌نوشتم و چون نمی‏‌خواستم بگویم که من می‏‌نویسم، گفتم پیرمردی است که برای‌مان می‌‏نویسد. گفت: کاری کن که این پیرمرد برای مجله‏‌ی سپید و سیاه هم داستان بنویسد. من هم قبول کردم و با همان اسم شروع کردم به نوشتن داستانی به نام “رانده”.

این داستان خیلی جنجالی شد. به این معنا که قهرمان داستان، شیخی بود خیلی خوش‏‏گذران که لباس شخصی پوشیده بود. نامش هم شیخ‏علی بود. مردم بلافاصله این قهرمان را به مرحوم دشتی چسباندند و گفتند این داستان زندگی شیخ‏علی دشتی است و به‌هرحال قصه گرفت. در سپید و سیاه هم صحبت این بود که این پیرمرد چه داستان‏‌های خوبی می‌‏نویسد.

مهم‌‏تر از همه هم این‏‌که به من پول خیلی خوبی دادند. در آن روزگار که من ۲۵۰ تومان از دکتر مصباح‌زاده حقوق می‏‌گرفتم و ۱۵۰ تومان از دانشسرای عالی، ناگهان ماهی ۴۰۰ تومان به من حقوق این پاورقی را دادند. من فکر کردم که پاورقی‌‏نویسی می‏تواند کمک زندگی باشد و از آن‏جا کارم را شروع کردم.

آقای دکتر، شما که خودتان از پاورقی‏‌نویسان برجسته بودید، به نظر شما، پاورقی تا چه حد توانست مردم ایران را به خواندن جلب کند؟

خیلی زیاد، خیلی زیاد. یعنی حقی که پاورقی ایران به گردن مردم ایران و به گردن خواننده‏‌ی ایرانی دارد، انکارناپذیر است. توجه کنید که از سال‏‌های ۱۳۳۶-۳۷ صحبت می‏‌کنیم. یعنی ۵۰ سال پیش. شما فکر کنید که مجله‌ه‏ایی مانند تهران‏مصور در آن زمان، حدود ۱۱۰هزار شماره در هفته به فروش می‌‏رسید و مردم منتظر این بودند که بقیه‏‌ی داستان رابعه یا آفت یا شهرآشوب مرحوم مستعان را در مجله‏‌ی تهران‏مصور بخوانند. یعنی خواندن یکی از کارهایی بود که پاورقی به مردم یاد داد. یاد داد که باید خواند.

محتوای این پاورقی‏‌ها هم به‌نظر من، مانند همه‏‌ی رمان‏‌های اولیه‌ی دنیا، محتوای زندگی طبیعی معمولی و مورد پسند مردم بود. مردم دوست داشتند. اگر دوست نداشتند، روزنامه را نمی‌‏خریدند.

چرا پس پاورقی‏‌های دیگر نمی‏‌تواند مانند گذشته آن برد را در روزنامه‌‏ها و مجله‌ها داشته باشد؟

سال‏‌ها این برد را داشت. منتها آمدن تلویزیون، ضربه‏‌ی سختی به پاورقی‌‏نویسی زد و با به‏‌وجود آمدن سریال‏‌های تلویزیونی، دیگر مردم راحت‌تر، به جای این‏‌که بخوانند، گوش می‏‌دادند و می‌‏دیدند. پاورقی را این از بین برد. 

در عین حال، یک جریان روشنفکرانه‌ی نادرستی هم به مخالفت با پاورقی برخاست که مثلاً مرحوم آل‏احمد یکی از آنان بود. بسیاری از این روشنفکران معتقد بودند که این‏‌ها چرت است، مزخرف است، آشغال است و نباید ذهن مردم را با این چیزها خراب کرد و در نتیجه، پاورقی، البته در حقیقت نه به خاطر این ایرادها، بلکه به‌‏خاطر وجود تلویزیون، بردش را از دست داد.

(این گفت‌وگو در دو بخش تنظیم شده است) 

الهه خوشنام

تحریریه: کیواندخت قهاری

منتشرشده در مصاحبه | دیدگاه‌تان را بنویسید:

اکنون نوبت ماست!


نوشته: علی صمد 

فعلاً زنده‌ایم. همین جمله، در این روزها، خود به اندازه یک تاریخ وزن دارد. نه از آن رو که آسوده‌ایم، نه چون خطری از سرمان گذشته است؛ فقط از این رو که از دهانه آتشی عبور کرده‌ایم که می‌توانست بسیار بیش از این بسوزاند، بسیار بیش از این ویران کند، بسیار بیش از این از ما بگیرد. آنچه اکنون برقرار است، صلح نیست؛ سکوتی است لرزان بر لبه پرتگاه. آتش‌بس، نام محترمانه همان مکث کوتاهی است که مرگ، برای نفس تازه کردن، به ما داده است. و در همین مکث کوتاه است که باید چشم باز کرد، باید از شوک بیرون آمد، باید آنچه را بر ما گذشت نه فقط حس کرد، که فهمید. زیرا اگر از دل این تجربه چیزی روشن بیرون نیاید، فردا دوباره همان فاجعه، با صورتی خشن‌تر، باز خواهد گشت.

این جنگ، بیش از هر چیز، داستان یک فریب را با بی‌رحمی تمام در هم کوبید: داستان «جنگ تمیز». سال‌ها با هزار زبان، به هزار شکل، این خیال را در ذهن‌ها کاشتند که گویا ممکن است جنگی از راه برسد که فقط «بدها» را بزند؛ جنگی دقیق، محاسبه‌شده؛ جنگی که هواپیماها و موشک‌هایش فقط بر سر فرماندهان و مراکز قدرت و پادگان‌ها فرود بیاید، حکومت را از پا درآورد و بعد، کلید آزادی را دودستی تقدیم مردم کند. رؤیایی کودکانه‌. دروغی بزرگ که بر استیصال و ناچاره‌گی مردم سوارش کردند. جنگ، نه جراح است و نه منجی. جنگ، چکمه‌ای است که بر صورت انسان فرود می‌آید. جنگ، وقتی آغاز می‌شود، دیگر از کسی نمی‌پرسد گناهکار کیست و چه کسی باید و قرار است قربانی شود. خانه را با پادگان یکی می‌بیند، چون اصولاً برایش فرقی نمی‌کند. کودک را از سرباز جدا نمی‌کند، چون منطقش بر تشخیص انسانی بنا نشده است. جنگ، خودِ نابیناییِ مسلح است.

ما این را با پوست و استخوان فهمیدیم. دیدیم که در جنگ، اخلاق به اولین قربانی تبدیل می‌شود. انسانیت، اولین چیزی است که زیر چرخ‌های ماشین جنگ له می‌شود. دولت‌ها و ارتش‌ها، برای پیروزی نظامی و سیاسی و روانی، به هر کار ضدانسانی دست می‌زنند؛ دروغ می‌گویند، نفرت می‌سازند، تحقیر می‌کنند، می‌ترسانند، ویران می‌کنند، می‌کشند و بعد همه این‌ها را با زبان «امنیت» و «دفاع» و «ضرورت» و اگر هم لازم شد در عنوان پرطمطراق «دخالت‌ بشردوستانه» بسته بندی می‌کنند و تحویل می‌دهند. به‌ویژه آن‌گاه که در یک سوی معرکه، دولتی ایستاده باشد که از ویرانی این سرزمین ابایی ندارد و از تبدیل ایران به میدان آتش، شرمی به خود راه نمی‌دهد. سال‌ها ما را با این تصویر ترساندند که جمهوری اسلامی می‌خواهد کشوری دیگر را از نقشه پاک کند؛ اما آن‌که بالفعل موشک و هواپیما و مرگ را به آسمان این کشور فرستاد، آن‌که ویرانی را از خیال به واقعیت آورد به قصد این که ایران را از ریشه ویران کند، دولت جنگ‌طلب بنیامین نتانیاهو و هم‌پیمانانش بودند. این حقیقت را دیگر نمی‌توان به زیر فرش تبلیغات جارو کرد.

از این پس هر کس هنوز بر طبل جنگ بکوبد، دیگر فقط یک خطاکار سیاسی نیست. دیگر نمی‌توان گفت بر «تحلیل اشتباه» یا «ارزیابی‌ نادرست» ایستاده است؛ پس از آنچه بر ما گذشت، هرکس دوباره مردم را به استقبال بمب و موشک و ویرانی فرابخواند، آگاهانه یا ناآگاهانه در صف دشمنان این کشور ایستاده است. اکنون ستایش جنگ، نام دیگر خیانت به مردم ایران است. نمی‌توان زیر پرچم آزادی، برای وطن آتش خواست. نمی‌توان از نجات سخن گفت و هم‌زمان آرزو کرد هواپیماهای بیگانه دوباره بر فراز این سرزمین ظاهر شوند. هر که هنوز چشم به واشنگتن و تل‌آویو دوخته است، نه رهایی مردم، که ناتوانی خودش را پرستش می‌کند؛ و بدتر از آن، می‌خواهد بهای این ناتوانی را از جان مردم بگیرد، خون و جان مردم را بهای بالا‌رفتن خود از نردبان قدرت کند.

 

با این همه، فاجعه فقط در خود جنگ خلاصه نمی‌شود. جنگ وقتی پایان می‌یابد، تازه آغاز می‌کند به پخش سموم زهرآگین در رگ‌های جامعه. نگرانی بزرگ اکنون همین است: بعد از این چه خواهد شد؟ آیا جمهوری اسلامی، زخمی و عصبانی، انتقام این جنگ را از مردم نخواهد گرفت؟ آیا مشت آهنینش سنگین‌تر نخواهد شد؟ آیا زندان‌ها، خیابان‌ها، دادگاه‌ها، و اتاق‌های بازجویی، فصل تازه‌ای از خشونت را تجربه نخواهند کرد؟ این خطر کاملاً واقعی است. اما همین‌جا باید گفت این نیز از همان نتایجی است که مخالفان جنگ از روز اول درباره‌اش هشدار می‌دادند. نیروهای چپ، دموکرات و صلح‌طلب از سر ترس یا انفعال با جنگ مخالفت نکردند؛ از سر شناخت مخالفت کردند. آنان می‌دانستند جنگ، در داخل کشور، به معنای امنیتی‌تر شدن فضا، به معنای بستن دهان‌ها، به معنای تشدید سرکوب و انتقام‌گیری از جامعه است. آنان که مردم را به جنگ تشویق می‌کردند، در برابر این پیامدها نیز شریک‌اند. جنگ‌طلبی، فقط تشویق بمباران نیست؛ شریک شدن در همه عواقب بعدی آن نیز هست.

چه‌بسا جمهوری اسلامی از این جنگ، در بعضی عرصه‌ها هارتر بیرون بیاید. چه‌بسا همان نیرویی که قرار بود زیر ضربه فرو بپاشد، اکنون با زخم‌هایش بهانه‌ای تازه برای خشونت بیشتر پیدا کند. چه‌بسا در عرصه جهانی نیز بخشی از فشارهایی که بر آن وارد بود، رنگ ببازد، و جای خود را به نوعی موازنه تازه بدهد. تناقض تلخ همین‌جاست: جنگی که در تبلیغات قرار بود حکومت را ضعیف کند، ممکن است در عمل فقط مردم را ضعیف‌تر کرده باشد و حکومت را برای مدتی از زیر بعضی فشارها بیرون بکشد. آن قدرت‌هایی که با زبان رجز و تهدید سخن می‌گفتند و ناوها و هواپیماها و موشک‌هایشان را به رخ می‌کشیدند، حالا دیگر تقریبا همه کارت‌هایشان را رو کرده‌اند و بار دیگر مجبور شده‌اند سر میز مذاکره بنشینند. زورآزمایی نظامی وقتی بی‌نتیجه می‌ماند، یا باید عقب نشست و آتش را خاموش کرد، یا به فکر فاجعه‌هایی هولناک‌تر افتاد. همین است که اکنون، بیش از هر زمان، سیاست مسئولانه باید در جهت کاهش تنش قرار بگیرد، نه دامن زدن به خصومت.

 

پایان یک توهم؟

 

نجات ایران از مسیر افزایش کینه میان جمهوری اسلامی و آمریکا و اسرائیل نمی‌گذرد. هرکس هنوز این خصومت را سوخت سیاست خود می‌کند، عملاً ایران را میان دو آسیاب می‌گذارد: استبداد داخلی و تجاوز خارجی. باید از این دایره مرگ بیرون زد. باید از این فکر مسموم عبور کرد که گویا آزادی، کالایی است که می‌توان آن را بر بال جنگنده‌ها وارد کشور کرد. سال‌ها به مردم ایران گفتند که خودتان نمی‌توانید. سال‌ها این حقارت را در ذهن جامعه دمیدند که برای رهایی باید از بیرون کمک برسد، باید نیرویی خارجی بیاید، باید دستی نجات‌بخش از آسمان فرود آید. این، فقط یک اشتباه نظری نبود؛ یک پروژه سیاسی بود. پروژه‌ای برای فلج کردن اراده مردم، برای بریدن رشته امید از درون جامعه، برای چشم‌دوختن به بیرون، برای خالی کردن خیابان از اعتماد به نفس. برای القای این فکر که مردم ناتوانند؛ این فکر، همچون قارچی سمی، در ذهن بخش‌هایی از جامعه رویید: این‌که ما نمی‌توانیم، این‌که زورمان نمی‌رسد، این‌که باید منجی‌ای از خارج برسد. و همین فکر، خود یکی از بزرگ‌ترین موانع آزادی شد.

شاید مهم‌ترین حاصل این روزهای تلخ، همین باشد که امکان پایان دادن به این توهم را فراهم کرده است. امروز باید روشن‌تر از همیشه گفت: هیچ قدرت خارجی قرار نیست برای مردم ایران آزادی بیاورد. آنان اگر هم بیایند، با خود آزادی نمی‌آورند؛ منافع خود را می‌آورند، نقشه‌های خود را می‌آورند، ویرانی خود را می‌آورند. آزادی یا از درون جامعه می‌روید، یا اصلاً آزادی نیست. یا محصول آگاهی و سازمان و مقاومت مردم است، یا نامی فریبنده بر شکلی تازه از سلطه است. پس باید به خود برگشت. خود را باور کرد.

تجربه‌ای که نباید تکرار شود

درست در همان زمانی که توهم نجات از بیرون فرو می‌ریزد، زخم دیگری در حافظه جمعی ما هنوز تازه است: تجربه خیزش‌ گسترده و خونینی که با همه عظمت و شجاعت‌ش، به نتایجی تلخ رسید. تجربه آخرین خیزش مردمی و دو روز سیاه ۱۸ و ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴. از دل آن تجربه، این حس ویرانگر در جامعه شکل گرفت که «دیگر چه؟ مگر کم گذاشتیم مگر کم به خیابان آمدیم؟ مگر کم کشته دادیم؟ پس چرا نشد؟» این پرسش‌ها به خصوص وقتی در کنار تجربه ناکامی دخالت خارجی قرار می‌گیرد چه بسا می‌تواند سرچشمه هر گونه امیدی را کور کند. این پرسش‌ها واقعی است و باید به آن‌ها پاسخ واقعی داد. نه با شعار، نه با تهییج، نه با وعده‌های تازه. مهم‌ترین پاسخ می‌تواند این باشد که شجاعت مردم، اگر با مسئولیت سیاسی رهبران همراه نشود، می‌تواند به بدترین شکلی به فاجعه ختم شود. رهبری، یعنی پذیرفتن مسئولیت جان مردم. یعنی فهمیدن این‌که نمی‌توان جامعه ناآماده را با دست خالی در برابر ماشین کشتار قرار داد و بعد، هنگامی که خون بر آسفالت خیابان‌ها جاری شد، دست‌ها را به هم مالید و گفت: «من نبودم، من نگفتم.»

 

هیچ‌کس در میزان درندگی این حکومت تردید ندارد. درست به همین دلیل، هر حرکت بزرگ اعتراضی باید با محاسبه‌ای هوشمندانه‌تر، با تدارکی عمیق‌تر، با افقی فراگیرتر همراه شود. مصاف نهایی با چنین نظامی را نمی‌توان با هیجان خام، با وعده‌های دروغ و با فریب مردم به سرانجام رساند. باید شرایط آن را ساخت. باید شکاف در اردوی سرکوب انداخت. باید بدنه مردد حکومت را از مرکز فرمان جدا کرد. باید شعارهایی ساخت که نه فقط خشمگین‌ترین معترضان، که وسیع‌ترین لایه‌های جامعه را نمایندگی کند. باید بر دردهایی انگشت گذاشت که زندگی اکثریت مردم را می‌فشارد: بی‌حقوقی، فقر، تبعیض، فساد، تحقیر، بی‌عدالتی، ستم بر زنان، و آینده‌رباییِ مستمر. با شعارهایی که فقط رنگ یک جریان خاص را دارند و حذف دیگران را طلب می‌کنند و آدرس ناکجاآباد می‌دهند، نمی‌توان چنین کار سترگی را پیش برد. آن شعارها، به جای آن‌که دیوارهای حکومت را ترک بدهند، چه‌بسا صفوف سرکوب را منسجم‌تر می‌کنند. با قیام مردم نمی‌توان بازی کرد زیرا بازی با آتش است. در این بازی در دی ‌ماه ۱۴۰۴ مردم بودند که سوختند.

جنبش اعتراضی برای پیروزی، به حداکثر نیرو نیاز دارد. و حداکثر نیرو یعنی هیچ صدای معترضی بیهوده طرد نشود. یعنی انحصارطلبی جای همبستگی را نگیرد. یعنی کسی گمان نکند چون بلندگوی قوی‌تری در دست دارد، تنها صاحب حق است. جنبش اعتراضی، ملک خصوصی هیچ خاندان و هیچ فرقه و هیچ چهره‌ای نیست. هر بار که سیاست ِ حذف، میدان را قبضه می‌کند، مردم ضعیف‌تر می‌شوند. هر بار که یک صدا به نام «خلوص» یا «اقتدار» خاموش می‌شود، استبداد نفسی تازه می‌کشد. ما به جنبشی نیاز داریم که جمع کند، نه این‌که فقط پس بزند؛ که بسازد، نه فقط بشکند؛ که افق بدهد، نه فقط خشم بسازد.

شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که یک گام به عقب برداریم، نه برای عقب‌نشینی، بلکه برای دیدن دقیق‌تر صحنه. باید از تجربه‌های خونین درس گرفت، بی‌آن‌که در تلخی آن‌ها منجمد شد. باید به سرچشمه‌های زنده‌تر اعتراض بازگشت؛ به همان افقی که در جنبش زن، زندگی، آزادی لحظاتی زیبا و فراموش نشدنی در برابر چشم جامعه گشود. قدرت آن جنبش فقط در خشم‌اش نبود؛ در گستردگی معنای آن بود. در این‌که زندگی را در برابر مرگ نشاند، آزادی را در برابر سلطه، کرامت را در برابر تحقیر. اکنون نیز اگر قرار است بار دیگر امیدی جدی در جامعه شکل بگیرد، باید از همین جنس باشد: شعاری که با زندگی پیوند داشته باشد، با نان، با کار، با آزادی، با عدالت اجتماعی، با برابری، با رهایی زنان، با پایان تبعیض، با پایان چپاول و فساد. شعاری که بتواند نه فقط خیابان، که خانه‌ها، کارگاه‌ها، دانشگاه‌ها، مدرسه‌ها، و محله‌ها را به هم متصل کند.

مردم بار دیگر به خیابان باز خواهند گشت؛ این را تجربه جامعه ما بارها ثابت کرده است. اما خیابان تنها سلاح مردم نیست و نباید باشد. خیابان، لحظه ظهور قدرت است؛ نه تمام فرایند ساختن آن. قدرت واقعی، پیش از آن، در جاهای دیگر ساخته می‌شود: در سازمانگری، در شبکه‌های محلی، در اعتمادهای کوچک اما ماندگار، در پیوندهای محیط کار و تحصیل، در اعتصاب، در آموزش، در آگاهی، در آماده‌سازی. جنبشی که فقط انفجار بداند و نه انباشت، لحظاتی خواهد درخشید و خاموش خواهد شد. باید آن نیرویی را ساخت که نه فقط بتواند برخیزد، که بتواند بماند.

بارها این پرسش را شنیده‌ایم که در برابر چنین رژیم ددمنشی، مردم چه می‌توانند بکنند؟ این پرسش اغلب به آن منظور مطرح می‌شود که از دلش یک نتیجه از پیش‌تعیین‌شده بیرون بیاید: باید دست به دامان نیروی خارجی شد. اما پاسخ درست، در خود جامعه ایران نهفته است. ما مردمی داریم که با وجود همه زخم‌ها، همه ترس‌ها، همه کشتارها، باز هم هر چند سال یک بار به صحنه بازگشته‌اند. این بازگشت مکرر نشانه درماندگی نیست؛ نشانه زنده بودن است. جامعه‌ای که هنوز اعتراض می‌کند، هنوز نمرده است. جامعه‌ای که هنوز به خیابان راه پیدا می‌کند، هنوز شکست نخورده است. و جامعه‌ای که شکست نخورده، دیر یا زود راه پیروزی خود را خواهد یافت.

اکنون شاید بیش از هر زمان دیگری لازم باشد که دو حقیقت را همزمان در مشت بگیریم و رها نکنیم: نخست این‌که جنگ، راه نجات ما نیست؛ دوم این‌که ناتوانی ما نیز دروغی است که سال‌ها در گوش‌مان خوانده‌اند. ما نه باید به بمب امید ببندیم و نه به نومیدی. راه سومی وجود دارد؛ دشوار، طولانی، پرهزینه، اما واقعی: اتکا به نیروی خود جامعه، به آگاهی مردم، به سازمان‌یافتگی، به همبستگی، به سیاستی که نه عاشق جنگ است و نه اسیر منجی. ایران را نه موشک نجات خواهد داد، نه معامله قدرت‌های بزرگ، نه قمار سیاسی جنگ‌افروزان. ایران فقط به دست مردمی نجات پیدا می‌کند که اگر از توهم عبور کنند، اگر از تجربه درس بگیرند، اگر نیروی خود را به بیگانگان نسپارند، دیگر هیچ قدرتی نخواهد توانست برای همیشه بر آنان حکومت کند. اکنون نوبت ما مردمی است که سازمانگری و آگاهی و تشکیلات سلاح‌مان است. باید آستین‌ها را بالا زد و آن‌چه را که جنگ و تسلط راست افراطی بر فضای جامعه، ویران کرده است، از نو ساخت و صیقل داد!

آمده در صورت‌کتاب: هانری نهرینی

منتشرشده در یادداشت‌های پراکنده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

« از تورنتو تا تگزاس» …. با بهرام مشیری

Bijan Binesh

« از آتن تا هیروشیما»،،

« از تورنتو تا تگزاس» …. با بهرام مشیری
از سری خاطرات توتو …. وقت گفتنش رسید..
اولین تماس
می‌دانستم چند روز دیگر کتاب «از آتن تا هیروشیما» (تحقیق و نگارش زنده‌یاد مشیری) توزیع می‌گردد.. برای اولین بار تماس گرفتم ..
سلام جناب بهرام‌جان مشیری ،، به سبک دکتر خویی خطابتان کردم تا درجه ارادت مشخص شود.. من فلانی هستم ناشر و سردبیر ایران استار چاپ تورنتو ،،
م- سلام حال شما
پس از احوالپرسی ..
غرض ابتدا آشنایی بود سپس درخواست می‌کنم یک نسخه از «آتن تا هیروشیما» را برایم بفرستید تا بخوانم ،، در نظر دارم به سهم خود در معرفی اثر سهیم باشم ..
م- شما هم چند نسخه از ایران استار بفرستید تا بدانم..
با « مانی‌اوردر» بهای کتاب را پرداختم .. کتاب رسید..
خواندم ،،، وای محتوا عالی و برای من جنبه تاریخی علمی و دانستنی داشت پیرامون نیروی هسته‌ای و سرانجام « فت‌من » و« لیتل‌بوی».. دو بمب اتمی و تراژدی هیروشیما و ناکازاکی..
اما غلط‌های تایپی وحشتناک چند غلط « اسامی »،، و تعدادی اشتباه در متن .. (مشیری گفته بود در سفری شش ماهه به هندوستان کتاب را نوشته و تایپیست وارد در محل نیافته ).. زبان فارسی.
با لایتر و رنگ غلط‌ها را نشان‌گذاری کردم و حاشیه تصحیح نوشتم ،،
کتاب را با چند نسخه اخیر ایران استار خدمتشان فرستادم..
تماس دوم
چند روز بعد تماس گرفتند.. اندکی دلخوری در حالت بیان‌شان حس کردم گفت: عالی بود خیلی کمک کرد راست میگی چاپ کاغذ و تایپ خیلی ایراد داره اما جناب نه این همه که علامت گذاشتی..مگه شما ویراستار هم هستی..!
جناب مشیری به میمنت و برکت نشریات ابتدایی لوس‌انجلس فهمیدیم خود ما همه چی هستیم حتا آبدارچی و نظافت‌چی ایران استار.. داستانی‌ست پر از آب چشم.. بهر حال…
جناب مشیری گرامی در دانش شما و تسلط‌تان به گفتمان کتاب تردیدی ندارم خواستم در چاپ دوم اصلاح شود ..
(نمونه / یک جا شخصیتی را پسر خواهر اوپنهایمر می‌داند چند صفحه بعد پسر برادر .. مرادم از اشتباه)…
م- چاپ بعدی برات می‌فرستم اما این نسخه پیش خودم باشه..!

امیدوارم بین بازمانده‌ها و آثار ایشان این نسخه باشد بخصوص خانم هنگامه افشار ،،، تا خدای نکرده شیطان نره به جلد کسی که این خاطره واقعی نباشد.

منتشرشده در یاد بعضی نفرات | دیدگاه‌تان را بنویسید: