منتشرشده در سرفصل | دیدگاه‌تان را بنویسید:

می‌گویند ۱۱۹ مکرر

منتشرشده در می‌گویند | دیدگاه‌تان را بنویسید:

واژگان خانگی


.
.


یک شعر از: روح الله باقری

 

ابرها

از چشم‌هایم نمی‌روند

خورشید را هم لای چمدانت برده‌ای

 


یک شعر از: شهرام شیدایی

شعر

پلنگی تیر خورده است

که برای پروانه‌ی نشسته روی زخمش

عمیق می‌گرید

آمده در صفحه: اینستاگرام مِی‌نوشان

 


یک شعر از: ولادمیر مایاکوفسکی

 

غمگینم

چونان پیرزنی

که آخرین‌سربازی 

که از جنگ برمی‌گردد

پسرش نیست!

برگردان: مدیا کاشیگر

ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اشعار این شماره | ۱ دیدگاه

صورت‌نامه ۱۱۸ مکرر

منتشرشده در صورت‌نامه | دیدگاه‌تان را بنویسید:

“من ِ گذشته: امضا” شماره‌ی ۵

 

این متن‌ها طبیعتِ من هستند. این متن‌ها طبیعت هستند. و در امضای من پرنده‌ای هست که هر صبح، این‌جا، بطور عجیبی می‌خواند. و من بطور عجیبی عادت کرده‌ام که هر صبح از خواب برخیزم و پنجره را باز کنم. در این لحظه بطور عجیبی می‌خواهم با طبیعت ارتباط برقرار کنم و طبیعت از ارتباطِ با من بطور عجیبی بر قرار نمی‌کند. پنجره را می‌بندم بدون آنکه مایوس شوم، و بدون آنکه طبیعت را مجبور کنم برای این کارش دلیلی ارائه کند. چون به دور دست اگر نگاه کنم طبیعتِ دم دست را از دست می‌دهم، و طبیعتِ دم دست هم حاضر نیست در آواز پرنده دورتر از آنچه هست برود، و یا که آواز پرنده اورا دوردست کند. برای آنکه به دورتر نگاه کنم نزدیک‌تر را از میان بر می‌‌دارم ، و این به نظر عادلانه نمی‌رسد که طبیعتِ نزدیک را فدای طبیعت دور کنم. گرچه این کار را هم که نکنم، در عمل طبیعتِ دور قربانی طبیعت نزدیک می‌شود. پس، واقعا نمی‌دانم چکار کنم، پنجره را می‌بندم و پرنده بطور عجیبی تنها می‌ماند.

آمده در سایت شعر ژاویه

منتشرشده در شعر | دیدگاه‌تان را بنویسید:

محمد مصدق‌السلطنه یک مشروطه‌خواه ایرانی


محمد مصدق کار دوست از دست شده‌مان اسماعیل میرمظفری

 


رنه وی‌لارد

در سال ۱۹۰۹ روزنامه پاریسی، Les Nouvelles که فمینیست پرشوری به نام مارگریت دوران، آن را منتشر می‌کرد، مصاحبه‌ی طولانی خانم جوان ناشناسی را با مصدق‌السلطنه، تحت عنوان «محمد مصدق‌السلطنه یک مشروطه‌خواه ایرانی» انتشار داد. آن خانم مصاحبه‌کننده من بودم.

 

در آن زمان مصدق ۲۷ ساله بود و در ساختمان بسیار محقری در کوچه گیلوساک در کارتیه لاتن زندگی می‌کرد و در کلاس‌های دانشکده حقوق و مدرسه علوم سیاسی شرکت می‌کرد. جوانی بود لاغر اندام، گندمگون، باچشمانی مانند چشمان غزال. همیشه آرام و صبور بود و با دوستانش آمد و رفتی نداشت. پس از پایان جلسات درس روزانه به خانه بر می‌گشت، در را به روی خود می‌بست و دیگر کسی تا فردا او را نمی‌دید. مصدق رساله‌ب دکترای خود را با این کلمات به مادرش اهدا کرد: «به‌مادرم، به نشان حق‌شناسی از محبت‌هایش». آن روزها در جوامع مسلمان زن و مرد به کلی از هم جدا بودند و هیچ کس با دیگران از زن‌ها و خانواده‌اش سخن به میان نمی‌آورد. مصدق با عشقی که به مادرش داشت، جسورانه این قانون سکوت را درهم شکست.

 

عشق و علاقه‌اش تا به آن حد بود که احدی نمی‌توانست او را در این مورد تقبیح کند. بانوی بزرگ ـ عفیف ‌ترین چشم‌های پارسی زمان خود را داشت. یک روز سعی کردم او را به پذیرش مصاحبه‌ای وادارم. مشاجره‌ای واقعی در گرفت. به علت فروتنی بسیار، از تعریف و تمجیدهایی که از او می‌کردم، آزرده خاطر می‌شد. در برابر دلایل محکمی که در مورد ضرورت شناساندن کشور دوردستش به فرانسوی‌ها آوردم به مصاحبه تن در داد. این مرد لجوج انعطاف ناپذیر تنها به خاطر عشق به میهن‌اش حاضر شد از انزوا بیرون آید.

 

من با دقت هرچه را که از مصدق، برایم به جای مانده است نگاهداری و حفظ کرده‌ام. به دلم برات شده بود که این موجود استثنایی روزی نقش مهمی در کشورش به عهده خواهد گرفت. او هیچ گونه جاه‌طلبی مادی و فردی ندارد. او به سود کسی جهت‌گیری نمی‌کرد، از هرگونه تنگ نظری عاری و بیگانه بود، به کشورش به شدت عشق می‌ورزید و از زیاده روی، سوءاستفاده و نیرنگ بیزار بود. همپای بالا رفتن دانش‌اش در علم حقوق، ظرافت طبعش نیز رشد می‌کرد. هیچ وسوسه و اغوایی او را نمی‌فریفت. بنیه نازک‌آرایش، او را از هرگونه افراطی پرهیز می‌داد.

 

شنیده‌ام که ذوق و سلیقه بی آلایش‌اش هنوز به همان‌گونه‌ای که دانشجوی شرمگینی در پاریس بود، باقیمانده است. مصدق با بستگانش مهربان بود. هیچ وقت روز تولد برادرزاده‌ها و خواهرزادده‌های متعددش را از یاد نمی‌برد و همیشه به آن‌ها توجه می‌کرد. به رغم صورت ظاهر، مصدق بیشتر اروپایی است تا آسیایی، هرچند که رفتار و کردارهای زیرکانه این دولتمرد، آسیای اسرار آمیز را در ذهن متبادر سازد. به نظر نمی‌رسد اسلام او را مانند رئیسان بزرگ مصر یا عربستان تحت تاًثیر قرار داده باشد.

ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در مقاله, یاد بعضی نفرات | دیدگاه‌تان را بنویسید:

شاملو ؛ وجدان ناراضی یا شاعر گسست 


احمد شاملو

نوشته: بابک شاکر

 


بابک شاکر

شاملو چهره‌ای است که معمولاً در هاله‌ای از تقدیس شناور می‌ماند، اما واقعیت او ــ آن واقعیتی که در اسناد، نقدها و روایت‌ها دیده می‌شود ــ بسی زمخت‌تر است. شاعری که از «هوای تازه» به بعد عملاً وزن عروضی را کنار گذاشت و زبان را تا مرز خطابه کشاند، درست همان‌قدر که ستایش شد، متهم هم شد. 

محمد حقوقی بارها تأکید کرد که شاملو «شاعر زبانِ بزرگ» است، اما منتقدانی مثل رضا براهنی در طلا در مس او را شاعری دانستند که به‌جای ساختن فرم، به موسیقی خطابه و لحن خطی تکیه می‌کند. این ارجاعات نشان می‌دهند شاملو نه اجماع ادبی، بلکه میدان نبرد ادبی بود؛ شاعری که با قاطعیت خود، سبک خودش را به‌عنوان معیار تعریف کرد و دقیقاً به همین دلیل از سوی بخشی از منتقدان «شاعر اقتدارگرا» لقب گرفت.

در عرصه پژوهش، «کتاب کوچه» شاید بلندپروازانه‌ترین و بحث‌برانگیزترین پروژه اوست. بسیاری، از جمله مسعود کوهستانی‌نژاد، به صراحت گفته‌اند که شاملو در این کتاب روش علمی نداشت و واژه‌ها و اصطلاحات را گاه براساس شنیده‌ها یا بازسازی ذهنی ثبت می‌کرد. در مقابل، حامیانی چون آیدا سرکیسیان و محمود دولت‌آبادی، او را پیشگام جمع‌آوری فرهنگ عامه می‌دانند و تأکید می‌کنند که کار میدانی در ایران اصولاً بدون این میزان آزادی امکان‌پذیر نیست. این تضاد روش‌ها و روایت‌ها نشان می‌دهد شاملو پژوهشگر، برخلاف تصور عمومی، چهره‌ای مناقشه‌آفرین بود؛ کسی که مشروعیت کار علمی‌اش تا امروز محل نزاع است.

ترجمه‌های شاملو نیز به همین اندازه چالش‌برانگیز است. نمونه مشهور، ترجمه‌هایش از لورکا و نروداست که منتقدانی مثل صالح حسینی آن‌ها را «بازنویسی» می‌خوانند نه ترجمه؛ چون شاملو در بسیاری بخش‌ها ساختار، لحن و حتی بار معنایی را مطابق ذائقه خودش تغییر داده است. در عوض، نویسندگانی مثل رضا سیدحسینی از این رویکرد دفاع کردند و گفتند شاملو زبان شاعرانه را به فارسی منتقل می‌کند، نه متن را. ارجاعات این جدل‌ها نشان می‌دهند شاملو در ترجمه نیز به قواعد وفادار نبود؛ او با متن کشتی می‌گرفت، و همین کشتی‌گیری گاه شاهکار می‌زایید و گاه تحریف.

شاملو خودآگاهانه نقش «وجدان ناراضی» را انتخاب کرده بود. سخنانش گاهی بیش از آن‌که تحلیل باشد، عصیان است. اما طرفدارانش می‌گویند همین عصیان است که او را از یک شاعر صرف به یک صدای فرهنگی تبدیل کرد. واقعیت شاملو، اگر بنا باشد محکم گفته شود، همین است: شخصیتی که هرجا ایستاد، اختلاف ساخت؛ و اگر امروز بزرگ مانده، نه از اجماع، بلکه از قدرت ایجاد گسست.

دوات، پایگاه خبری_تحلیلی فرهنگ، هنر و ادبیات، چالش

منتشرشده در مقاله | دیدگاه‌تان را بنویسید:

یادی از استاد جلیل دوستخواه

 
 
با اندوهی عمیق درگذشت «دکتر جلیل دوستخواه»، پژوهشگر، نویسنده، مترجم و پاسدار برجسته فرهنگ ایران را به اطلاع‌تان میرسانم.
جلیل دوستخواه همسری مهربان، پدری دلسوز، پدربزرگی دوست‌داشتنی و عضوی وفادار به خانواده‌اش بود. علاوه بر خانواده، عشق عمیق دیگری نیز در وجود او جریان داشت، عشقی پایدار و همیشگی به ایران و فرهنگ ایران.
جلیل دوستخواه عمر خود را وقف حفظ، تفسیر و انتقال میراث فکری و فرهنگی ایران کرد. آثار او پلی میان خرد باستانی و فهم معاصر بود که از تعهدی عمیق به زبان فارسی، اسطوره‌شناسی و حافظه فرهنگی ایران سرچشمه می‌گرفت.
او به‌ویژه به‌واسطه پژوهش‌های ارزشمندش درباره شاهنامه فردوسی شناخته می‌شود؛ آثاری که درک این متن بنیادین و هویت ایرانی را برای نسل‌های جدید ژرف‌تر و قابل‌دسترس‌تر ساخت. از دیگر دستاوردهای بزرگ او، ترجمه اوستا به فارسی امروزین بود، کاری سترگ که یکی از کهن‌ترین متون مقدس ایران را با زبانی روشن و دقیق در اختیار مخاطبان معاصر قرار داد.
نوشته‌های او درباره اسطوره‌ها، نمادها و زبان ایران، صرفاً پژوهش‌های علمی نبودند، بلکه جلوه‌ای از عشقی عمیق و آگاهانه به فرهنگ ایران بود.
او در سال‌های پایانی عمر، در آنچه خود «تبعید خود خواسته» می‌نامید، در استرالیا زندگی می‌کرد. اما فاصله جغرافیایی هرگز پیوند او با ایران را کم‌رنگ نکرد.
هیچ‌گاه نمی‌توانست نام «ایران» را بر زبان بیاورد، بی‌آنکه صدایش نلرزد و چشمانش از اشک پر نشود. عشق او به ایران، عشقی زنده، عمیق و شناخته‌شده برای همه اطرافیانش بود.
این عشق را بزرگان نیز دریافتند؛ از جمله شاعر بزرگ ایران، مهدی اخوان ثالث، که شعر معروف خود را به او تقدیم کرد: «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم». تقدیمی که گواه پیوند ناگسستنی او با سرزمین، زبان و فرهنگ ایران بود.
جلیل دوستخواه نه تنها آثار ماندگاری از خود به جا گذاشت، بلکه میراثی از صداقت، ژرف‌اندیشی و مسئولیت فرهنگی را نیز برای ما باقی گذاشت. او از ایران بود وهمان‌گونه که عنوان یکی از آخرین آثارش نشان می‌دهد، ایرانی ماند و جهانی شد.
بخشی از شعر «تو را ای بوم و بر دوست دارم» از مهدی اخوان ثالث:
ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم
ترا، ای کهن بوم و بر دوست دارم
ترا، ای کهن پير جاويد برنا
ترا دوست دارم، اگر دوست دارم
ترا، ای گرانمايه، ديرينه ايران
ترا ای گرامی گهر دوست دارم
 
دکترجلیل دوستخواه                   ۳/۱/۱۴۰۵ – ۱۵/۶/۱۳۱۲

 

منتشرشده در یاد بعضی نفرات | دیدگاه‌تان را بنویسید:

یادداشت‌های راهِ دور

 


احمد کسروی

در تاریخ ملت‌ها، گاه انسان‌هایی پدید می‌آیند که نمی‌توان آنان را صرفاً در چارچوب یک زندگی‌نامه، یک رشته تحصیلی یا یک حرفه تعریف کرد. آنان بیش از آن‌که «شخص» باشند، «حادثه» هستند. رخدادی در متن تاریخ، گسستی در عادت‌های فکری یک جامعه، شکافی در دیوارهای کهن باورهایی که قرن‌ها دست‌نخورده باقی مانده‌اند. احمد کسروی از این جنس انسان‌ها بود. او را نمی‌توان تنها مورخ نامید، همان‌گونه که نمی‌توان او را فقط حقوقدان، زبان‌شناس یا روشنفکر دانست. کسروی پیش از هر چیز، تجسم یک پرسش بود. پرسشی که تاریخ ایران قرن‌ها از طرح آشکار آن هراس داشت.

مقصود ما از این نوشتار، روایت ساده و خطی زندگی احمد کسروی نیست. زندگی هر انسانی از تولد آغاز می‌شود و به مرگ می‌انجامد، اما اهمیت برخی انسان‌ها نه در فاصله میان تولد و مرگ، بلکه در تأثیری است که بر روح زمانه خویش می‌گذارند. آنچه کسروی را مهم می‌کند، نه این است که در چه سالی زاده شد و در چه سالی کشته شد، بلکه این است که چرا ظهور او در تاریخ ایران تا این اندازه استثنایی و تکان‌دهنده بود.

برای فهم کسروی، باید نخست به تاریخ بلند سکوت در ایران نگریست.

از روز حمله‌ی اعراب به سرزمین باستانی ما و از روزی که اسلام بر ایران چیره شد، ذهن ایرانی وارد وضعیتی پیچیده گردید. از یک سو، تمدنی عظیم، فلسفه‌ای ژرف و سنتی دیرپا در این سرزمین وجود داشت. و از سوی دیگر، نظامی اعتقادی پدید آمد که به تدریج بسیاری از عرصه‌های اندیشه را در قلمرو تقدس قرار داد. نتیجه آن بود که نقد قدرت دینی به امری خطرناک بدل شد.

در چنین فضایی، شاعران و متفکران ایرانی ناچار بودند حقیقت را در جامه استعاره پنهان کنند.

حافظ از زاهدان انتقاد می‌کرد، اما با زبان شعر، سعدی ریاکاری فقیهان را به سخره می‌گرفت، اما در قالب حکایت، مولونا از جمود اندیشه می‌نالید، اما در پرده تمثیل. گویی تاریخ ایران، تاریخی بود که در آن حقیقت باید نجوا می‌شد، نه فریاد.

ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در یادداشت‌های راهِ دور | دیدگاه‌تان را بنویسید:

عکس‌های سودابه قاسملو

 

منتشرشده در عکس‌های سودابه قاسملو | دیدگاه‌تان را بنویسید:

من برای سایه خودم می‌نویسم

هدايت در صفحات آغازين بوف کور می‌نویسد:« من فقط برای سایه‌ی خودم می‌نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی کنم» در روزگار ما هم نوشتن چیزی جز این نیست. هر کس که متنی از ما را می‌خواند بدل به سایه‌ی ما می‌شود. دیگری‌یی که او هم دنبال سایه است و نویسنده سایه‌ی اوست. 

در روزگاری چنین که اهمیت اثر را نه نویسنده و مخاطب که واسطه‌های نامریی تعیین می‌کند، در روزگاری که هر نویسنده‌ی درست‌درمانی یا منزوی شده و برای سایه‌ی خود می‌نویسد یا آخرین تقلاهایش را برای تن ندادن به میان‌مایه‌گی مجلات و ناشران و وضعیت اسفناک فرهنگی می‌کند، چگونه می‌توان وا نداد. چگونه می‌شود ایستاد و به هر امر مرعوب کننده‌ای نه گفت. پول این خدای جدید همه چیز را بلعیده است. اندوه و افسردگی و زوال زندگی و جنون، واژگان نارسایی برای امروز نویسنده هستند. به گمانم آن جمله‌ی قصار کافکا در شرایط امروز ما اندکی التیام‌بخش است:« نوشتن بیرون پریدن از صف مردگان است». امروز نفس نوشتن مبارزه است. تقریبا همه می‌دانیم که منظورم از نوشتن چیست. این فرض اولیه است که لااقل در موردش می‌توانیم اندکی تفاهم داشته باشیم. تعدادی از رفقا عطای نوشتن را به لقایش بخشیده‌اند که همین درد کمی نیست.( صدای راه رفتن شب‌گرد توی کریدور اعصابم را بهم ریخته است)

 فقط دارم با خودم حرف می‌زنم، نه راهکاری دارم، نه پیشنهادی و نه هر کوفت و زهرماری. دارم خودم را درون این اسفناکی زیست به در و دیوار می‌زنم که نوری ببینم، که کور سوی امیدی بیابم و نفس بکشم و فعلا عقلم به نوشتن قد می‌دهد. هشتاد میلیون باهم در یک لجنزار نفس می‌کشیم، دوستی‌ها، روابط، خود زندگی همه چیز را گه برداشته است، در این وانفسا تعدادی آدم همچنان دارند می‌نویسند فعلا خوب و بدش مهم نیست، مهم این است که روی گسل ایستاده‌اند و می‌نویسند، نوشتن را در آنتاگونیسمی‌ترین وجهش می‌بینند و این برای من واجد کیفی لایه‌لایه‌است. لذت می‌برم از این جان‌سختی. می‌بالم به این همه کجروی و شک ندارم اگر صد عامل در تغییر وضعیت اسفناک امروز می‌توانند نقش داشته باشند؛ یکیش نوشتن است. حتا اگر شب بنویسیم و روز پاره کنیم.

۱۰ اسفند ۱۳۹۹

زندان همدان

قَرنَ یک, اتاق دو⁩

https://t.me/alirezanoori1354:/#علیرضا_نوری

منتشرشده در یادداشت‌های پراکنده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

یک شعر از: حبیب موسوی بی‌بالایی

                                                                                         حبیب موسوی بی‌بالایی

منتشر شده در شماره‌ی سی‌وششم مجله‌ی وزن دنیا

نمی‌دانم‌ چرا تعجب کرد؟

من فقط گفته بودم از هیچ آینده‌ای خبر ندارم

به جز بوسیدن زیر نورِ چراغ‌برق‌ها

شاید از تصورِ تاب خوردنِ جنازه‌ی یک مردِ خسته از یک طناب ترسیده بود

که در نامه‌ای روی آسفالت ترک‌خورده‌ی کوچه

نوشته بود

آخرین بار که به خاطره‌ی قهوه‌ای که با هم خوردیم

نگاه کردم

به همین تیر چراغ‌برق تکیه داده بودم

شاید هم از این‌که من کلا آینده را گذاشته‌ام کنار گیج شده بود

بخار پنجره را با انگشت‌های نازکِ گرمش به شکلِ سیبِ توی کیفِ مدرسه‌ام پاک کرد

گفتم چقدر دلم گرفته که دیگر مادر ندارم

سیبِ روی پنجره را واقعی کند

بگذارد توی کیفم

به ابرها بسپارد حواسِ پرتِ مرا با دست‌های سفید و خاکستری‌شان نگه دارند

تا زمین که خوردم

سیبی که توی قلبم گذاشته نترسد

نمی‌دانم چرا پرسید مگر سیب را توی کیفت نمی‌گذاشت؟

گفتم تجربه‌اش را نداری

تو آن طرف پنجره نشسته‌ای

با انگشت‌های نازک گرمت روی پنجره سیب می‌کشی

من این بیرون فکر می‌کنم

کاش موقع نگاه کردن به خاطره‌ی آخرین قهوه‌ای که با هم خوردیم

سیگار می‌کشیدم

منتشرشده در شعر دیگران | دیدگاه‌تان را بنویسید:

سر فصل‌هاى موسيقى‌ی ايرانى نامه‌ی ۵۴


عارف قزوینی

آنچه اين روزها اندوه و سوگوارى ناميده مى‌شود، نه از شكل عزادارى بلكه نوعى از آيين باستانى ( آيين سياووشان ) ناميده مي‌شود،

كه بر چرخه فقدان و باز آفرينى مرگ و بويژه زندگى دوباره تأكيد دارد.

بودن يا نبودن، نه به معناى در آغوش كشيدن زندگى ،. كه در باره ى قطعييت  مرگ تفصيل مى‌شود.
فقدان را صرفأ نه به عنوان يك تراژدى ، بلكه بعنوان بخشى از تجربه زيستن مى‌پذيرد.

جامعه علاوه بر احساس شبيه سوگوارى در وضعيتى قرار گرفته كه بسيارى آن را يك بن‌بست توصيف مى‌كنند.

آيين سياوشان يا سوگ سياوش يكى از آيين‌هاى سوگوارى است كه ايرانيان در سالروز مرگ سياوش برگزار مى‌كنند.

داستان سياوش يكى از تراژدى‌هاى بزرگ در شاهنامه فردوسى و از افسانه‌هاى ايرانى است .

در شاهنامه،فردوسى،،، سياوش در دام پيمان شكنى مى‌افتد و خودش و سيصد نفر از يارانش بدست تورانيان كشته مى‌شوند.

تورانيان سر از تن سياوش جدا مى‌كنند و از خون داغ او بر خاك گرم (گياه سووشون  ) سر بر مى‌كشد.

در آيين ايرانى ( آيين سوگ سياوش) بازگشت از جهان مردگان و زايش دوباره زمين است.

سرفصل هاى موسيقى ايرانى ، نامه پنجاه و چهار

موسيقى ايرانى از دوران باستان تا به امروز پيوندى عميق و دو طرفه با آيين‌هاى دينى داشته است.  

در ايران باستان،. موسيقى بخشى جدايى ناپذير از مراسم زرتشتى و سرودهاى گات بود. در حالى كه پس از اسلام، موسيقى ايرانى در قالب موسيقى مقامى و دراويش ( دف‌نوازى و سماع ) به حيات مذهبى خود ادامه داد و در ساختار موسيقى آيينى/عرفانى تأثير گذاشت.

رابطه موسيقى ايرانى با اسلام /پس از ورود اسلام، از تحريم اوليه تا ركود ناشى از تهاجم اعراب، به سمت ادغام و شكوفايى در دربار عباسيان پيش رفت.

موسيقيدانان ايرانى ميراث ساسانى را حفظ كرده و به جهان اسلام منتقل كردند، بطورى كه پايه نظرى موسيقى اسلامى (مكتب منتظم) توسط نظريه پردازان ايرانى مانند فارابى و صفى‌الدين ارموى بنا شد و سازهايى چون عود و سنتور در اين دوران رواج يافتند.
صدر اسلام و تهاجم اعراب:

موسيقى بعنوان فعاليتى غير قانونى يا بيهوده (غناء) از سوى اعراب،،، محدود و تحريم شد. ايرانيان ميراث

ساسانى را پنهانى حفظ كردند. 

با الگوگيرى خلفاى عباسى از دربار ساسانى، موسيقى‌دانان ايرانى مانند فارابى و عبدالقادر مراغه‌اى به دربار راه يافتند و علمى‌ترين موسيقى اسلامى را بر پايه‌ى موسيقى ايرانى تأليف كردند كه بويژه در تركيب با اشعار عرفانى و تعزيه، به نوعى مشروعيت مذهبى در چارچوب تشيع دست يافت و به حيات خود ادامه داد.

تأثيرات ساسانى در فرم و ملودى‌ها باقى ماند و بسيارى از اصطلاحات و ابزارهاى موسيقى  عربى_اسلامى ،، كه ريشه در موسيقى ايران داشت،  نقش اصلى در رونق موسيقى در تمدن اسلامى ايفا كرد.

 

همکارمان هلن شوکتی در هر شماره به موسیقی و هنرمندان ایرانی که به نوعی در اعتلاء و ارائه این هنر روح‌پرور دست داشتند می‌پردازد که همه‌ماهه از نظرتان می‌گذرانیم.

فصل چهل و نهم


هلن شوکتی

عارف قزوينى ، شاعر تصنيف ساز و موسيقيدان

بسيارى از جنبش هاى انقلابى و مردمى،، باعث شكل گيرى نوع خاصى از روند فكرى و اتحاد مى‌شود كه به آن آرمان كمك كند.  موسيقى مى‌تواند نقش برجسته‌اى در ايجاد فضاى فكرى،،سياسى و تاريخى و اجتماعى داشته باشد و رد پاى موسيقى را مى‌توان ديد، كه چگونه در خدمت جامعه بوده است. اين تجلى و تأثيرپذيرى در موسيقى بسيار ملموس است.

در دوره‌ى مشروطه موسيقي‌دانانى مثل عارف قزوينى در راستاى آرمان مشروطه كمك كردند كه فضاى فكرى جامعه را، در سمت و سوى انقلاب شكل داده و مثل آينه انعكاس‌دهنده بخشى از فضاى سياسى و اجتماعى بوده و حتى ايجاد اتحاد كنند. ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در سرفصل‌های موسیقی‌ی ایران | دیدگاه‌تان را بنویسید:

روزنامه‌نگار واقعی دروغ نمی‌گوید


گفت‌وگو با صدرالدین الهی (۱)


صدرالدین الهی

روزنامه‌نگاری، حرفه‌ای است که ارزش آن کم‌تر در ایران شناخته شده است. شاید به همین دلیل اغلب روزنامه‌نگاران این رشته را تنها برای پرش به مقامات بالاتر بر می‌گزینند. 

تعداد کسانی که از آغاز کار در مطبوعات تا به امروز در این رشته قلم زده‌اند، بسیار اندک است. دکتر صدرالدین الهی از نویسندگان سرشناس روزنامه‌ی کیهان و از بنیانگذاران کیهان ورزشی در ایران، و یکی از پاورقی‌نویسان به نام، و سرپرست بخش روزنامه‌نگاری دانشکده علوم ارتباطات، ۶۰ سال است که همچنان روزنامه‌نگار باقی مانده. دکتر الهی تا کنون چند کتاب نیز منتشر کرده است. با سعدی در بازارچه‌ی زندگی، نقد بی‌غش، از شهرت یافته‌ترین کارهای اوست.

دویچه وله: تا آن‏جایی که من می‌‏دانم، شما از کودکی و احتمالاً از طریق پدر، با سعدی آشنا و دم‏خور بوده‌‏اید. چه چیزی در سعدی وجود دارد که شما را تا این حد به‏‌خود جلب کرده است، تا حدی که حتی در مطالب شما هم حافظ همیشه زیر سایه‏‌ی سعدی قرار می‏گیرد؟

صدرالدین الهی: در این‌‏که حافظ زیر سایه‌‏ی سعدی قرار می‌‏گیرد، حرف دارم. ولی علت این‏‌که من به سعدی دل‏بسته هستم، همان‏طور که خودتان گفتید، شاید این باشد که بعد از تمام کردن کلاس اول ابتدایی و پیش از رفتن به کلاس دوم ابتدایی، پدرم گلستان سعدی را جلوی من گذاشت و گفت ما این را برای فارسی می‏‌خوانیم و در حقیقت، من زبان فارسی را با سعدی یاد گرفتم.

از نظر من، سعدی نویسنده‌ای است که شاعر است و شاعر و نویسنده‌ای است که ما مشابه‌اش را در تاریخ ادبیات‏‌مان نداریم. شاعرهای بزرگ درجه ‏یک داریم، نویسند‏ه‌های خوب هم داریم. اما کسی که هر دوی این کارها را به‏‌خوبی انجام بدهد، نداشتیم و نداریم. مهم‌‏تر از همه این‏‌که همان‏طور که در مقدمه‏‌ی کتاب معروف “با سعدی در بازارچه‏‌ی زندگی” هم نوشتم، من سعدی را بیش‌تر به این خاطر دوست دارم که او یک روزنامه‌نگار واقعی بوده، در عصری که روزنامه‌نگاری وجود نداشته است. سفر می‏‌کرده، با آدم‌ها می‏‌نشسته، بلند می‌‏شده، حرف می‏‌زده، آن‏چه ما امروز مصاحبه می‏‌نامیم را نیز انجام می‏‌داده، ولی در عمل یک روزنامه‏‌نگار آینه‌‏دار زمانش است و این خیلی کم در ادبیات حتی دنیا وجود دارد.

فرانسوی‏‌ها وقتی سعدی را به فرانسه ترجمه کرده بودند، دهان‏شان باز مانده بود از تعجب که چطور ممکن است آدمی این‌‏چنین در دنیا سفر کند و این‏چنین گزارش بدهد. البته همه‌جا من گفته‌‏ام که مثل همه‌‏ی روزنامه‌نگارها که ما هم جزوشان هستیم، می‌‏تواند کمی شیطنت کند، کمی دروغ بگوید و کمی مبالغه کند. ولی می‏‌بیند و می‌‏گوید و دیده‏‌‌هایش را بیان می‌‏کند. این علت علاقه‏‌ی من به سعدی است.

شما یک‏بار در مقاله‏‌ای از “بچه‏‌مسلمون ناف محله” نوشته بودید، واز دختر یهودی‌‏ای اسم برده‌اید که در زمانی که تعصب‌های مذهبی خیلی هم زیاد بود به خانه‌‏ی شما رفت و آمد داشت. آیا این آزادگی روحی که امروز در شما وجود دارد، ذاتی است یا به تربیت خانوادگی‌تان برمی‏‌گردد؟

حقیقتش را بگویم، این به ریشه‌های تربیت خانوادگی پدری من مربوط است. پدر من و پدر پدرم و… از طایفه‌‏ای بودند که تفاوتی بین هیچ مذهبی قائل نمی‌شدند. در همان داستان “بچه‌مسلمون ناف محله” نوشته‌‏ام که روزی که زیور مامای یهودی آمد و خانمی را در یکی از خانه‏‌های بزرگان محل زائوند و بچه را به‌‏دنیا آورد، وقتی به اتاق رفت، مژده داد و برگشت، صاحب‏خانه به نوکر گفت: «استکان چای زیور را آب بکش!» پدر من برگشت به او گفت: «سید، برو دلت رو آب بکش!» و من واقعاً شخصاً این نوع نگاه نسبت به تمام هم‌‏میهنان با دین و مذهب متفاوت را از طرز تفکر خانواده‌‏ی پدریم دارم.

در مطالب‌‏تان یکی دوبار اشاره کرده‌اید که به کلاس هنرپیشگی رفته‏‌اید و می‏‌خواسته‌اید در نیروی دریایی هم استخدام شوید. چطور شد که از این‌ها منصرف شدید؟

این دوتا مسئله است. در ارتباط با هنرپیشگی، به هنرستان هنرپیشگی رفتم، برای این‏‌که تئاتر را دوست داشتم، ولی نه برای این‌‏که هنرپیشه بشوم. رفتم برای این‏‌که تئاتر را بهتر بفهمم. هم‏‌دوره‌های پیش از من و بعد من، همه، بزرگان تئاتر ایران بودند و هستند. از جمله عباس جوانمرد، هوشنگ لطیف‌‏پور، جعفر والی، پرویز بهرام، بیژن مفید، فهیمه راستکار، علی نصیریان. 

من هیچ کار تئاتر نکردم، ولی تئاتر را دوست داشتم. آن‏قدر دوست داشتم که شاید دومین منظومه‌‏ی تئاتری ایران را هم من در آن زمان نوشتم. بعد از “اشک هنرپیشه”ی عاصمی، من منظومه‌ای با نام “نقش من” نوشتم که مدت‏‌ها روی صحنه‌ها اجرا می‏‌شد. اما خودم فقط یکی دو بار، آن‌‏هم در همان مدرسه‏‌ی تئاتر و دانشکده‏ی ادبیات، بازی کردم. ولی همیشه عاشق تئاتر بودم و عاشق بازی در صحنه.

اما نیروی دریایی داستان دیگری داشت. من دلم می‏‌خواست به نیروی دریایی بروم. هم‏چنان که دلم می‏‌خواست رهبر ارکستر سمفونیک بشوم. برای این‌‏کار، بعد از این‏که دیپلم‌ام را گرفتم، اول رفتم به نیروی دریایی و امتحان دادم. در امتحان کتبی قبول شدم و بعد قرار شد از من آزمایش چشم بشود. من چون عینک سنگین می‏‌زدم، با خودم فکر کردم که اگر عینکم را بردارم، دیگر جای ایرادی باقی نمی‏‌ماند، چون نتیجه‏‌ی امتحان کتبی‌ام خیلی خوب شده بود. رفتم توی اتاق، دکتری که باید این آزمایش را انجام می‏‌داد، مرا نشاند و چشم‏هایم را معاینه کرد. از پایین تابلو شروع کرد که من نتوانستم بخوانم، آمد بالاتر، درشت‏‌تر، درشت‌‏تر… بالاخره به آن درشت درشته که رسید، بازهم نتوانستم بخوانم. زنگ زد و به گماشته‌‏اش گفت: دست این آقا را بگیر از اتاق ببر بیرون. ایشان کور است. نمی‌‏توانیم استخدامش کنیم.

ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در مصاحبه | دیدگاه‌تان را بنویسید:

اکنون نوبت ماست!


نوشته: علی صمد 

فعلاً زنده‌ایم. همین جمله، در این روزها، خود به اندازه یک تاریخ وزن دارد. نه از آن رو که آسوده‌ایم، نه چون خطری از سرمان گذشته است؛ فقط از این رو که از دهانه آتشی عبور کرده‌ایم که می‌توانست بسیار بیش از این بسوزاند، بسیار بیش از این ویران کند، بسیار بیش از این از ما بگیرد. آنچه اکنون برقرار است، صلح نیست؛ سکوتی است لرزان بر لبه پرتگاه. آتش‌بس، نام محترمانه همان مکث کوتاهی است که مرگ، برای نفس تازه کردن، به ما داده است. و در همین مکث کوتاه است که باید چشم باز کرد، باید از شوک بیرون آمد، باید آنچه را بر ما گذشت نه فقط حس کرد، که فهمید. زیرا اگر از دل این تجربه چیزی روشن بیرون نیاید، فردا دوباره همان فاجعه، با صورتی خشن‌تر، باز خواهد گشت.

این جنگ، بیش از هر چیز، داستان یک فریب را با بی‌رحمی تمام در هم کوبید: داستان «جنگ تمیز». سال‌ها با هزار زبان، به هزار شکل، این خیال را در ذهن‌ها کاشتند که گویا ممکن است جنگی از راه برسد که فقط «بدها» را بزند؛ جنگی دقیق، محاسبه‌شده؛ جنگی که هواپیماها و موشک‌هایش فقط بر سر فرماندهان و مراکز قدرت و پادگان‌ها فرود بیاید، حکومت را از پا درآورد و بعد، کلید آزادی را دودستی تقدیم مردم کند. رؤیایی کودکانه‌. دروغی بزرگ که بر استیصال و ناچاره‌گی مردم سوارش کردند. جنگ، نه جراح است و نه منجی. جنگ، چکمه‌ای است که بر صورت انسان فرود می‌آید. جنگ، وقتی آغاز می‌شود، دیگر از کسی نمی‌پرسد گناهکار کیست و چه کسی باید و قرار است قربانی شود. خانه را با پادگان یکی می‌بیند، چون اصولاً برایش فرقی نمی‌کند. کودک را از سرباز جدا نمی‌کند، چون منطقش بر تشخیص انسانی بنا نشده است. جنگ، خودِ نابیناییِ مسلح است.

ما این را با پوست و استخوان فهمیدیم. دیدیم که در جنگ، اخلاق به اولین قربانی تبدیل می‌شود. انسانیت، اولین چیزی است که زیر چرخ‌های ماشین جنگ له می‌شود. دولت‌ها و ارتش‌ها، برای پیروزی نظامی و سیاسی و روانی، به هر کار ضدانسانی دست می‌زنند؛ دروغ می‌گویند، نفرت می‌سازند، تحقیر می‌کنند، می‌ترسانند، ویران می‌کنند، می‌کشند و بعد همه این‌ها را با زبان «امنیت» و «دفاع» و «ضرورت» و اگر هم لازم شد در عنوان پرطمطراق «دخالت‌ بشردوستانه» بسته بندی می‌کنند و تحویل می‌دهند. به‌ویژه آن‌گاه که در یک سوی معرکه، دولتی ایستاده باشد که از ویرانی این سرزمین ابایی ندارد و از تبدیل ایران به میدان آتش، شرمی به خود راه نمی‌دهد. سال‌ها ما را با این تصویر ترساندند که جمهوری اسلامی می‌خواهد کشوری دیگر را از نقشه پاک کند؛ اما آن‌که بالفعل موشک و هواپیما و مرگ را به آسمان این کشور فرستاد، آن‌که ویرانی را از خیال به واقعیت آورد به قصد این که ایران را از ریشه ویران کند، دولت جنگ‌طلب بنیامین نتانیاهو و هم‌پیمانانش بودند. این حقیقت را دیگر نمی‌توان به زیر فرش تبلیغات جارو کرد.

از این پس هر کس هنوز بر طبل جنگ بکوبد، دیگر فقط یک خطاکار سیاسی نیست. دیگر نمی‌توان گفت بر «تحلیل اشتباه» یا «ارزیابی‌ نادرست» ایستاده است؛ پس از آنچه بر ما گذشت، هرکس دوباره مردم را به استقبال بمب و موشک و ویرانی فرابخواند، آگاهانه یا ناآگاهانه در صف دشمنان این کشور ایستاده است. اکنون ستایش جنگ، نام دیگر خیانت به مردم ایران است. نمی‌توان زیر پرچم آزادی، برای وطن آتش خواست. نمی‌توان از نجات سخن گفت و هم‌زمان آرزو کرد هواپیماهای بیگانه دوباره بر فراز این سرزمین ظاهر شوند. هر که هنوز چشم به واشنگتن و تل‌آویو دوخته است، نه رهایی مردم، که ناتوانی خودش را پرستش می‌کند؛ و بدتر از آن، می‌خواهد بهای این ناتوانی را از جان مردم بگیرد، خون و جان مردم را بهای بالا‌رفتن خود از نردبان قدرت کند.

ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در یادداشت‌های پراکنده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

« از تورنتو تا تگزاس» …. با بهرام مشیری

Bijan Binesh

« از آتن تا هیروشیما»،،

« از تورنتو تا تگزاس» …. با بهرام مشیری
از سری خاطرات توتو …. وقت گفتنش رسید..
اولین تماس
می‌دانستم چند روز دیگر کتاب «از آتن تا هیروشیما» (تحقیق و نگارش زنده‌یاد مشیری) توزیع می‌گردد.. برای اولین بار تماس گرفتم ..
سلام جناب بهرام‌جان مشیری ،، به سبک دکتر خویی خطابتان کردم تا درجه ارادت مشخص شود.. من فلانی هستم ناشر و سردبیر ایران استار چاپ تورنتو ،،
م- سلام حال شما
پس از احوالپرسی ..
غرض ابتدا آشنایی بود سپس درخواست می‌کنم یک نسخه از «آتن تا هیروشیما» را برایم بفرستید تا بخوانم ،، در نظر دارم به سهم خود در معرفی اثر سهیم باشم ..
م- شما هم چند نسخه از ایران استار بفرستید تا بدانم..
با « مانی‌اوردر» بهای کتاب را پرداختم .. کتاب رسید..
خواندم ،،، وای محتوا عالی و برای من جنبه تاریخی علمی و دانستنی داشت پیرامون نیروی هسته‌ای و سرانجام « فت‌من » و« لیتل‌بوی».. دو بمب اتمی و تراژدی هیروشیما و ناکازاکی..
اما غلط‌های تایپی وحشتناک چند غلط « اسامی »،، و تعدادی اشتباه در متن .. (مشیری گفته بود در سفری شش ماهه به هندوستان کتاب را نوشته و تایپیست وارد در محل نیافته ).. زبان فارسی.
با لایتر و رنگ غلط‌ها را نشان‌گذاری کردم و حاشیه تصحیح نوشتم ،،
کتاب را با چند نسخه اخیر ایران استار خدمتشان فرستادم..
تماس دوم
چند روز بعد تماس گرفتند.. اندکی دلخوری در حالت بیان‌شان حس کردم گفت: عالی بود خیلی کمک کرد راست میگی چاپ کاغذ و تایپ خیلی ایراد داره اما جناب نه این همه که علامت گذاشتی..مگه شما ویراستار هم هستی..!
جناب مشیری به میمنت و برکت نشریات ابتدایی لوس‌انجلس فهمیدیم خود ما همه چی هستیم حتا آبدارچی و نظافت‌چی ایران استار.. داستانی‌ست پر از آب چشم.. بهر حال…
جناب مشیری گرامی در دانش شما و تسلط‌تان به گفتمان کتاب تردیدی ندارم خواستم در چاپ دوم اصلاح شود ..
(نمونه / یک جا شخصیتی را پسر خواهر اوپنهایمر می‌داند چند صفحه بعد پسر برادر .. مرادم از اشتباه)…
م- چاپ بعدی برات می‌فرستم اما این نسخه پیش خودم باشه..!

امیدوارم بین بازمانده‌ها و آثار ایشان این نسخه باشد بخصوص خانم هنگامه افشار ،،، تا خدای نکرده شیطان نره به جلد کسی که این خاطره واقعی نباشد.

منتشرشده در یاد بعضی نفرات | دیدگاه‌تان را بنویسید: