منتشرشده در سرفصل | دیدگاه‌تان را بنویسید:

می‌گویند ۱۳۰ مکرر


منتشرشده در می‌گویند | دیدگاه‌تان را بنویسید:

واژگان خانگی


یک شعر از : حبیب شوکتی
 

«بی سرٍ باز»

 

فرصت نبود 

شعری بنویسیم

باید به جنگ می‌رفتیم.

سربازانی بودیم 

که بی‌‌سر به‌دنیا آمدیم

به هر طرف که شلیک کردیم

انسانی کشته شد.

آمده در مجله واژه

 

 


یک شعر از: صادق رحمانی

 

آوازهایی که از دور دست می‌آید

ما را به هم نزدیک نمی‌کند

 

عمو فرزدق 

دیشب انباری ما را هم دزد زد

به همسایه‌ها گفتم:

چرا جواب «صبح بخیرم» را نمی‌دهید؟

گفتند: روز به روز شب گران‌‌تر می‌شود

 من به‌آن‌ها گفتم: ما چه اندازه خوشبختیم

وقتی دزدها مشغول کارند

ما را از خواب بیدار نمی‌کنند

ادامه‌ی خواندن→

منتشرشده در اشعار این شماره | دیدگاه‌تان را بنویسید:

صورت‌نامه ۹۹ مکرر

منتشرشده در صورت‌نامه | دیدگاه‌تان را بنویسید:

از آن‌سوی روزها



روی جلد کتاب

 


هیبت‌الله باقی و بیژن اسدی‌پور  


نوشته: هیبت‌الله باقی

 

 

    ۶- دفتر هنر و بیژن اسدی‌پور

دریغم آمد در این کتاب خاطراتم «از آن‌سوی روزها» از دوست دیرینه‌ام بیژن اسدی‌پور مطلبی ننویسم.

بیژن بیش از حد متواضع و حتی خجالتی‌ست و از مصاحبه و سخنرانی در باره‌ی کارهای ارزنده‌اش طفره می‌رود.

نام بیژن از سال‌هایی که دانشجوی دانشگاه اصفهان بودم برایم آشنا بود.

او و عِمران صلاحی از جوان‌ترین طنزنویسان روزنامه فکاهی توفیق بودند و من به بیژن و طنزهای او و نیز به اشعار دوست و همکار نزدیک‌اش عِمران صلاحی علاقمند بودم.

بیژن علاوه بر همکاری‌ی مداوم با روزنامه توفیق از سال‌های ۱۳۵۰ کتاب‌فروشی و انتشارات «نمونه» را نیز در مقابل «دانشگاه تهران» راه‌اندازی و مدیریت می‌کرد.

او بیش از ۷۰ جلد ازآثار شعرا و نویسندگان معاصر مانند احمد شاملو، خسرو گلسرخی، اکبر رادی، عِمران صلاحی، پرویز شاپور، فریدون تنکابنی، کاظم اشکوری، جواد مجابی و اسلام کاظمیه را منتشر کرد.

بسیاری از این کتاب‌ها از زمره‌ی کتب ممنوعه بودند و اجازه انتشار نیافتند.

این مرکز فروش و نشر کتاب پس از سه سال فعالیت توسط دستگاه سانسور حکومت پهلوی تعطیل شد و بیژن را به‌جرم انتشار کتب ممنوعه به مدت ۶ ماه زندانی کردند. عِمران صلاحی در جایی گفته بود که وی از ابتدا می‌دانسته که «کتاب نمونه» ماندگار نخواهد ماند چرا که بیژن با توجه به جو ساواکی آن روزها از ابتدا نام آن‌را «نَه‌‌مونه» گذاشته بود.


از مهم‌ترین کارهای بیژن انتشار ۲۴ شماره‌ی مجله‌ی «دفتر هنر» است که از نظر محتوا، طرح و نوع چاپ کم‌نظیر می‌باشد. هر شماره از این نشریه به شاعر، نویسنده و یا هنرمند خاصی اختصاص دارد و غالب نوشته‌ها و مطالب تازه‌اند که یا شخص مورد ویژه‌نامه به «دفترهنر» می‌فرستد و یا توسط خوانندگان مجله تهیه و ارسال می‌شود. بیژن نیز بخش بزرگی از مطالب را از بایگانی‌ی اختصاصی «دفتر هنر» در مجله می‌آورد.

دفتر هنر در مدت ۳۴سال فقط ۲۴ شماره منتشر کرد، صفحات این دفاتر بالغ بر ۱۴۰ صفحه رنگی است. بیژن تمام کارهای نشریه را به‌تنهایی انجام می‌دهد. گرچه این دفتررا از شماره‌ی نخست مشترک بودم ولی حدود ۲۸ سال قبل که بیژن را برای تهیه ویژه‌نامه تقی مدرسی به بالتیمور آمده بود در خانه‌ی تقی مدرسی ملاقات کردم و از آن روز دوستی‌ی ما ادامه داشته است.    

ادامه‌ی خواندن→

منتشرشده در معرفی‌ی یک هنرمند | دیدگاه‌تان را بنویسید:

سر فصل‌هاى موسيقى‌ی ايرانى نامه‌ی ۵۸


اساتید حسین علیزاده و فرهاد فخرالدینی

جواد مجابی رمان نويس، شاعر، روزنامه‌نگار و طنز پرداز هم پركشيد 

او معتقد بود كه در زمينه طنز ادبى در مطبوعات،. آدم‌هايى مثل ايرج پزشكزاد، دكتر محمود عنايت و بعدها عمران صالحى ،، اول اديب بودند و بعدها وارد مطبوعات شدند.

در واقع اين اشخاص كار خودشان را از مطبوعات شروع نكردند، بلكه اول متون قديمى را مطالعه كردند و با اندوخته دانش وسيع و شناخت كامل از بزرگانى مانند : رودكى، حافظ، سعدى، عبيد و …… شروع بكار كردند مانند دهخدا !!!!!

دهخدا يك عمر نظم و نثر كل ايران را در ذهن خودش داشت و زمانى كه خواست، چرند پرند را بنويسد، اگر چه به ساده‌ترين زبان، ولى پشتاش دانش وسيعى از خوانده‌ها بود.

دهخدا يكى از الگوهاى من از نظر شرافت انسانى است و ديگرى مصدق است كه در جمله معروف‌اش گفته،،، ايران معشوقه ما است.

همکارمان هلن شوکتی در هر شماره به موسیقی و هنرمندان ایرانی که به نوعی در اعتلاء و ارائه این هنر روح‌پرور دست داشتند می‌پردازد که همه‌ماهه از نظرتان می‌گذرانیم.

فصل پنجاه و سوم


هلن شوکتی 

شهريور! زاد روز خالق زيبايى ها،،،،استاد حسين عليزاده تك‌سوار دشت اميد

مردى كه سكوت‌اش هم موسيقى است

امروز يكى از چهره‌هاى مطرح و تأثير گذار موسيقى و هنر ايران ٧٥ ساله شد. مردى آرام و موقر كه از كودكى نزد اساتيد معتبر درس موسيقى گرفت و هميشه به دور از حواشى، تبديل به يكى از موفق‌ترين موسيقيدانان ايرانى در عرصه جهانى شد.  هفتاد و پنج‌سالگى حسين عليزاده، فقط تولد يك موسيقيدان نيست،

تولد دوباره‌ى بخشى از حافظه شنيدارى ماست.

نام او با صداهايى گره خورده كه سال‌هاست كه در زندگى ما جريان دارند، با شور و نوا ، با تار و سه تار، با لحظه‌هايى كه موسيقى از مرز * نت *و دستگاه عبور كرده و به زبان تجربه‌ى جمعى ما بدل شده است

حسين عليزاده هفتاد و پنج ساله شد. او مي‌گويد: هر چقدر بتوانيم موسيقى ايرانى را حفظ كنيم بخشى از ثروت جهانى را حفظ مى‌كنيم. 

اين فقط مربوط به چهار چوب ايران نيست، همانطور كه موسيقى در جهان ديگر هم در حال رشد و پويايى است.

در واقع اين موسيقى متعلق به انسان و جهانى است كه حد و مرزى نمى‌شناسد. ادامه‌ی خواندن→

منتشرشده در سرفصل‌های موسیقی‌ی ایران | دیدگاه‌تان را بنویسید:

مصاحبه با کامیار شاپور

“صدای کامی هم از آن خانه می آید. او در فاصله کمی از من زندگی می‌کند. من صدای او را می‌شنوم و آرزوی در آغوش کشیدنش در روحم می‌سوزد و بخار می‌شود. او همان طور پشت دیوار می‌خندد و من مثل دیوانه‌ها می‌خواهم هر چه که در اطرافم وجود دارد بخار شود.”.      فروغ فرخزاد – اولین تپش‌های عاشقانه قلبم، ص ۲۵۰

 

مهرنوش مزارعی:

سال‌ها پیش، بعد از اتمام جنگ ایران و عراق، در سفری که به ایران داشتم فرصت دیدار و مصاحبه‌ای با كامیار شاپور، که فروغ همه‌جا از او کامی یاد می‌کند، دست داد. در زمان انجام مصاحبه، پرویز شاپور، پدر كامیار، در طبقه پایین بود و ما در طبقه دوم. در یك مورد كامیار به اصرار من از پرویز خواست اگر اجازه دهد من از او هم سئوالاتی كنم اما همانطور كه هر دو حدس می‌زدیم او از این كار سرباز زد. بارها در میان مصاحبه بحث‌هایی پیش آمد كه بنا به توافق قبلی با كامیار، من دستگاه ضبط دستی را خاموش كردم و او با خیال راحت از مسائلی كه دلش نمی‌خواست در زمان حیات پدر در جایی بیان شود حرف زد. در آن زمان من همراه با خانم رکسانا صبحی نشریه ادبی “فروغ” را در لس‌آنجلس منتشر می‌كردیم واین مصاحبه قرار بود همراه با مطالب دیگری از جمله مصاحبه‌ای که با پوران فرخزاد داشتم، در یك شماره ویژه فروغ منتشر شود اما متاسفانه به دلائل زیادی انتشار نشریه متوقف شد و آن شماره مخصوص هم در نیامد. حالا حدودا ۲۰ سال از آن زمان می‌گذرد و خوشبختانه از آن زمان تا به حال فروغ فرخزاد توجه و احترامی را كه در خور او بود از جامعه گرفته و بسیاری از نادانسته‌های زندگی او بر ما معلوم شده است. من شخصا با خواندن كتاب “اولین تپش‌های عاشقانه قلبم” ، انتشارات مروارید ۱۳۸۳ـ مجموعه‌ای حاوی نامه‌های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور به اهتمام کامیار شاپور و عمران صلاحی، با خیلی از احساسات درونی فروغ و بسیاری از ابهامات رابطه او با پرویز شاپور آشنا شدم. چه بسا اگر امروز بخواهم مقاله‌ای با این مضمون بنویسم بسیار بلندتر و تا حدی متفاوت خواهد بود و سواالات متعدد دیگری را که در ذهن دارم نیز در مصاحبه مطرح خواهم كرد.

زندگی عاطفی فروغ فرخزاد در ظاهر بسیار آشكار، اما دارای پیچیدگی‌ها و معماهایی است كه پرداختن به هر كدام از آن‌ها احتیاج به تحلیل و بررسی فراوانی دارد. فروغ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور ازدواج می‌كند و پس از مدتی كوتاه از او جدا می‌شود. پرویز تا آخر عمر مانع ایجاد رابطه بین فروغ و فرزندش كامیار، كه حاصل این ازدواج است می‌شود. اما فروغ كتاب “دیوار” را به پرویز تقدیم می‌كند، به یاد گذشته مشترك و به پاس محبت‌های بیكران او. این تقدیم‌نامه سئوالات متعددی را برای من پیش آورد. آیا پرویز شاپور شوهری مهربان و معشوقی است با محبت‌های بیكران، كه در اولین سال‌های زناشویی با همسری روبرو می‌شود كه بی‌باكانه و بدون شرم در مورد عشق‌های ممنوع خود شعر می‌سراید و آن‌را بر سر كوی و برزن فریاد می‌زند؟

 گنه كردم گناهی پر زلذت/ در آغوشی كه گرم و آتشین بود / گنه كردم میان بازوانی / كه داغ و كینه‌جوی و آهنین بود.      “گناه ” از مجموعه “دیوار”

 و یا شوهری است سنگ‌دل و خودخواه كه برای احیای غرور از دست رفته خود احساسات فروغ و كامیار را نادیده می‌عانگارد؟ خود فروغ نیز در آن شرایط خود را از دیو شب دیوتر می‌بیند و دامن خود را لایق كودك خود نمی‌داند… ادامه‌ی خواندن→

منتشرشده در مصاحبه | دیدگاه‌تان را بنویسید:

عکس‌های سودابه قاسملو



 

منتشرشده در عکس‌های سودابه قاسملو | دیدگاه‌تان را بنویسید:

نام زن بوف‌کور چه بود؟

مهدی گنجوی: داستان سوم بوف کور
مهر ۳, ۱۴۰۵

 


مهدی گنجوی

یک سؤال ساده را از خودتان بپرسید: زنِ بوف کور اسمش چیست؟

جواب ندارد. صادق هدایت هیچ‌جای رمان اسمش را به ما نمی‌گوید. راوی یک جا می‌نویسد: «اسمش را لکاتهگذاشتم.» حتی بعدتر می‌گوید او را چند بار با «اسم اصلیش» صدا زده، اما همان اسم اصلی را هم از ما پنهان می‌کند. یعنی یکی از مشهورترین زنان ادبیات فارسی را نزدیک به یک قرن است با دشنامی می‌شناسیم که شوهرش روی او گذاشته است.

حالا یک چیز دیگر را هم به این اضافه کنید: همین شوهر در پایان زن را می‌کشد.

پس یک سؤال ناخوشایند پیش می‌آید: اگر تمام این سال‌ها داستان این زن را از زبان قاتلش شنیده باشیم چه؟

این پرسش فقط بازی با زاویهٔ دید نیست. تقریباً هر چیزی که ما دربارهٔ این زن «می‌دانیم» ــ هرزگی‌اش، فاسق‌هایش، خیانتش، حتی نامی که با آن می‌شناسیمش ــ از زبان همان مردی آمده که به او سوءظن دارد، یک بار می‌کوشد به زور با او هم‌بستر شود، خیال تکه‌تکه‌کردن بدنش را دارد و سرانجام او را می‌کشد. اگر شهادت این راوی را از اعتبار بیندازیم، یکی از مشهورترین داستان‌های عشق و جنون در ادبیات فارسی ناگهان می‌تواند به داستان دیگری تبدیل شود.

راوی می‌گوید زنش پیش از ازدواج باکره نبوده، اما خودش بلافاصله اعتراف می‌کند که نمی‌دانسته و فقط «به من رسانده بودند». می‌گوید زن فاسق‌های متعدد داشته، اما بعد معلوم می‌شود خودش مردانی را که خیال می‌کرد زن می‌پسندد پیدا می‌کرده، با آنها آشنا می‌شده و برای زن می‌آورده؛ خودش هم نام کارش را می‌گذارد «جاکش بدبخت». یک شب برای پیدا کردن یکی از همین فاسق‌ها وارد اتاق زن می‌شود و کسی را پیدا نمی‌کند. همان‌جا جمله‌ای می‌نویسد که اگر جدی‌اش بگیریم، ناگهان بخش بزرگی از داستانی که تا آن لحظه شنیده‌ایم مشکوک می‌شود: «فهمیدم هرچه به او نسبت می‌دادم افترا و بهتان محض بوده.» حتی آدم‌های دیگر، این ازدواج را درست برعکسِ راوی می‌بینند. پشت سرشان می‌گویند: «این زنِ بیچاره چطور تحمل این شوور دیوونه رو می‌کنه؟» و راوی، عجیب‌تر از همه، پیش خودش می‌گوید: «حق به جانب آنها بود.»

حالا برای چند دقیقه کلمه‌ی «لکاته» را از رمان پاک کنید. چه می‌ماند؟ زنی که شب عروسی به قول خودش «بی‌نماز» است و حاضر نیست با شوهرش بخوابد. دو ماه و چهار روز او را به خودش راه نمی‌دهد. مرد سرانجام تصمیم می‌گیرد «به زور» نزدش برود؛ «کشمکش سخت» می‌شود، زن بلند می‌شود و می‌رود و بعد اتاقش را جدا می‌کند. بعد زن باردار می‌شود. شوهر یقین دارد بچه مال او نیست. و سرانجام همین مرد زن را با گزلیک می‌کشد. ناگهان زیر داستان مردی که یک «لکاته» زندگی‌اش را نابود کرده، داستان دیگری دیده می‌شود: داستان زنی که مردی را نمی‌خواهد و مردی که نمی‌تواند این نخواستنِ او را تحمل کند.

این البته قرار نیست راوی را روی صندلی متهم بنشاند و زن را از آن طرف به قربانی معصوم تبدیل کند. راوی بوف کور خود گرفتار جهانی از جنون، هذیان، سوءظن و فروپاشی مرز واقعیت و خیال است و همین است که شهادتش را همزمان ضروری و نامطمئن می‌کند. مسئله در این یادداشت نه محکوم‌کردن او، بلکه پرسیدن این است که از خلال روایت چنین ذهنی، چه چیزهایی گفته و چه چیزهایی ناگفته می‌ماند.

بوف کور زن دیگری هم دارد؛ زنی که درست نقطه‌ی مقابل این زن است. دختر اثیری نه فاسقی دارد، نه اعتراضی می‌کند، نه از راوی دور می‌شود. تقریباً حرف نمی‌زند. نام ندارد. خودش شبانه به خانه‌ی راوی می‌آید، روی تخت او دراز می‌کشد و بعد می‌میرد. مهم‌تر اینکه در نگاه اول، راوی او را نمی‌کشد. زن خودش به خانه‌ی او آمده، روی تخت دراز کشیده و وقتی راوی بدنش را لمس می‌کند، مرده است. اما یک جزئیات کوچک این روایت بی‌گناه را خراب می‌کند: راوی پیش از مرگ، از بغلی شراب موروثی در دهان دختر می‌ریزد؛ شرابی که در بخش دوم به نظر می‌رسد مادرش در آن زهر دندان مارناگ حل کرده و برای او به یادگار گذاشته است. پس شاید بخش اول قتل را حذف نکرده باشد؛ قتل را استتار کرده باشد. در داستان لکاته، گزلیک آشکارا وارد بدن زن می‌شود؛ در داستان دختر اثیری، ابزار مرگ در هیئت یک پیاله شراب ظاهر می‌شود و وقتی دوباره به زن نگاه می‌کنیم، او از پیش مرده است.

صادق هدایت

ولی درست همین‌جا رمان بازی عجیب‌تری می‌کند. بخش دختر اثیری شاید قتل را حذف نکرده باشد، بلکه آن را پشت مرگی ظاهراً بی‌علت پنهان کرده باشد؛ با این همه، همین بخش با وسواس تمام دربارهٔ جسد حرف می‌زند: بدن سرد، کرم، مگس، بوی تجزیه، بریدن سر، بریدن دست و پا، چمدان، نعش‌کش و گور. داستان لکاته درست برعکس است: قتل را با جزئیات تعریف می‌کند و تقریباً هیچ نمی‌گوید بعد از آن با جسد چه شد. یکی قتل را آشکارا تعریف می‌کند و دربارهٔ جسد سکوت می‌کند. دیگری قتل را پشت یک پیاله شراب و مرگی مرموز پنهان می‌کند، اما مو به مو می‌گوید با جسد چه کرده است. ادامه‌ی خواندن→

منتشرشده در نقد کتاب | دیدگاه‌تان را بنویسید:

مفهوم آزادی


نوشته: محمود فلکی

«آزادی» چیست؟

 

بسیاری خیال می‌کنند که مفهوم “آزادی” برای آن‌ها و شاید برای همه چنان روشن و مشخص است که پرسشی از این دست (“آزادی چیست؟”) ساده‌انگاری یا بی‌معنا جلوه می‌کند. اما آیا همه‌ی آن‌هایی که این‌روزها از “آزادی”سخن می‌گویند وخواستار “آزدای”‌اند، واقعاً درک درستی از این مفهوم به معنای مدرنِ آن دارند؟ 

از زمان انقلاب مشروطیت که مسئله‌ی “آزادی” مطرح می‌شود، درک درستی از آزادی به معنای مدرنِ آن وجود نداشت. گروه‌های اندیشگی، چه با تمایل به چپ یا راست، “آزادی” را تنها برپایه‌ی منافعِ ایدئولوژیکیِ خود برآورد می‌کردند که با معنای برآمده از دستاوردهای مدرنیته تفاوت داشت. پیش از “انقلاب ۱۳۵۷” نیز بسیاری از ما از “آزادی” سخن می‌گفتیم؛ اما نه منِ تازه‌جوان نه پیرانِ ما مفهوم واقعی و مدرنِ “آزادی” را نمی‌فهمیدیم، همان‌گونه که درک درستی از “دموکراسی” و دیگر دستاوردهای مدرنیته نداشتیم. بنابراین دیگر تعجبی ندارد که شعار “آزادی” در آن “انقلاب” در هم‌جوشی با “دین” شکل گرفت و در قالبِ شعارِ “استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی” مغزها را تسخیر کرد. شاید استثناهایی وجود داشته باشد، اما در مجموع گمان نمی‌کنم در آن زمان کسی به این صرافت افتاده باشد که نه “جمهوری” با اسلام هم‌خوان است نه “آزادی” با دین سازگار. اگر در آغاز، افراد یا گروهی هم مخالف ترکیب “جمهوری اسلامی” بوده باشند، لزوماً به معنای درک درست آنها از مفهوم آزادی نیست، بلکه آنها نیز در فکر ایجاد نظام توتالیترِ ویژه‌ی خود بودند؛ زیرا مفاهیمی مانند آزادی و دموکراسی یا پلورالیسم در شرایط استبدادیِ گذشته به هیچ‌وجه نمی‌توانست به طور جدی مورد بحث قرارگیرد و یا اساساً بررسی یا تحلیل این مفاهیم مسئله‌ی آن‌ها نبود. در آن زمان تقریباً برای همگان، “آزادی” به معنای تغییر رژیم به هر شکلی مفهوم می‌یافت. اما می‌دانیم که تغییر رژیم لزوماً به معنای رسیدن به آزادی و دموکراسیِ برآمده از دستاوردهای مدرنیته نمی‌تواند باشد؛ همان‌گونه که آن “انقلاب” که به تغییر رژیم انجامید مانند تغییر رژیم در برخی از کشورهای عربی به دگرگونیِ بنیادی در سوی برقراری آزادی و دموکراسی منجر نشد.    ادامه‌ی خواندن→

منتشرشده در مقاله | دیدگاه‌تان را بنویسید:

فرهنگ فرهی از سال‌های دور

به یاد فرهنگ فرهی عزیز در سالروز سفرش «۲۲ سپتامبر ۲۰۲۲» یک بار دیگر مطلبی را که بیژن اسدی‌پور  در اولین سالمرگ او نوشته بود را دوباره در رسانه می‌آوریم.                                 

جای این مرد فرهیخته و مهربان همیشه خالی خواهد بود. 

 


فرهنگ فرهی و بیژن اسدی‌پوری 

نوشته بیژن اسدی‌پور

۲۸ سپتامبر ۲۰۲۰

 

در دهه‌ی چهل یکی از چند مهره‌ی شاخص «رادیو ایران» فرهنگ فرهی بود. او در کنار کسانی چون تورج فرازمند (معاون رادیو)، ایرج گرگین (رِئیس برنامه ۲ رادیو)، و نادر نادرپور (رییس گروه ادب رادیو) فعالیت‌های چشمگیری داشت. او «بزرگ دبیر» چند برنامه معروف رادیو بود:  برنامه « پنج و سه دقیقه» (که خانم اربابی و مانی آن را اجرا می‌کردند)، یا برنامه «خانه و خانواده»، و همین‌طور  برنامه «راه شب» (که پنج شب در طول هفته اجرا و پخش می‌شد و فرهنگ خودش آن را با صدای درخشان‌اش اجرا می‌کرد) و «تفسیر مسایل ایران» که گاه فرهنگ فرهی و گاهی مهدی قاسمی آن را اجرا می‌کردند. و احتمالا فعالیت‌های دیگر که شاید از قلم انداخته‌ام، با همه این فعالیت‎ها، تازه یک دوره هم گویا برای عضویت انجمن شهر تهران انتخاب شد! یعنی مردم که کارهایش را دوست داشتند او را انتخاب کردند.

آن سال‌ها که من جوان بودم، به خاطر دوستانم که در «گروه ادب رادیو» با نادر نادرپور همکاری داشتند گاه به اداره رادیو (در میدان ارک) می‌رفتم.  کسانی چون اصغر واقدی (که برنامه سه شنبه رادیو را می‌نوشت)، عمران صلاحی (برنامه زیر دندان طنز را تدارک می‌دید)، حسین منزوی (برنامه یک شعر یک شاعر را آماده می‌کرد)، احمد کسیلا (برنامه معرفی کتاب را با حضور شاعران و نویسندگان، اجرا می‌کرد)، . . . . ، و کسانی چون رضا سیدحسینی، جمشید چالنگی، لیلی گلستان، و و و . . . که از دور می‌شناختم.

ادامه‌ی خواندن→

منتشرشده در یاد بعضی نفرات | دیدگاه‌تان را بنویسید:

عکس‌های نادر مکرر


       

شماره‌ی ۵۲  مکرر

;

منتشرشده در عکس‌های نادر | دیدگاه‌تان را بنویسید:

ويس و رامین سوژه‌ی میل در بزنگاه عاطفه


نوشته
: علی‌رضا نوری

آمده: در تلگرام شخصی نویسنده 

تاریخ شعر فارسی اگرچه در ظاهر از اواخر قرن دوم شروع می‌شود، اما در اصل ادامه‌ی سنتی است که آغاز آن با گات‌ها است. اسطوره و سنت عاشقانه‌نویسی چنان درهم تنیده‌اند که تحلیل هر کدام بی‌حضور دیگری تقریبا غیر‌ممکن است. مغازله‌ی انسان با طبیعت، با خود و با دیگری همواره در روایت‌های اساطیری حضوری پر‌رنگ و تاثیر‌گذار دارد. جریان عظیم عاشقانه‌سرایی نیز شروعش با گات‌ها است و چند جهش زیبایی‌شناسیک دارد تا می‌رسد به روزگار ما که داستان آن حدیث دیگری است. روایت هر دوره‌ای از عاشقانه‌سرایی داستان مثنوی هفتاد من کاغذ است. هر جای این رگ حیاتی انگشت بگذاری وجهی از رخ ایرانی سربلند می‌کند. بگذریم

ویس و رامین از داستان‌های عاشقانه‌ی شعر فارسی است. این منظومه سرآغاز عاشقانه‌سرایی در قالب منظومه به طور مستقل در شعر فارسی است. قبل از ویس و رامین در شاهنامه‌ داستان‌های عاشقانه‌ی دل‌انگیزی وجود دارد که همگی در دل داستان‌ها و روایت‌های کلان‌تری جا گرفته‌اند: سیاوش و فرنگیس، بیژن و منیژه و … . اما منظومه‌ی ویس و رامین داستان عاشقانه‌ی مستقلی است که بعد از آن هر منظومه‌ی عاشقانه‌ای در شعر فارسی نوشته شد نیم‌نگاهی هم به این داستان داشت. آنچه در سنت عاشقانه‌نویسی در شعر فارسی کارکرد سوژه یا سوژه‌ها تعیین می‌کند؛ میل است. گویی میلی تاریخی در زمین شعر ایرانی هست که که بافت عاشقانه‌اش را به آیین مهر و مهر‌پرستی پیوند می‌خورد. ردیابی میل، پرویلماتیک کردن وضعیتی است که در آن عشق و سیاست و اجتماع دور یک آتش جمع می‌شوند، آتش عشقی که در هزار سال شعر فارسی همچنان روشن مانده و حلاوت و حرارت و اعتبارش را از آن‌جا می‌گیرد.

مینورسکی معتقد است اصل داستان مربوط به دوره‌ی اشکانیان و به زبان پهلوی است که در قرن پنجم فخرالدین اسعد گرگانی به سفارش ابوالفتح مظفر حاکم اصفهان آن را به نظم درآورد.  ادامه‌ی خواندن→

منتشرشده در نقد شعر | دیدگاه‌تان را بنویسید:

دستخط دکتر محمد مصدق


   دکتر محمد مصدق                حسن شمشیری

پیام دکتر محمد مصدق در سوگ یار وفادارش حسن شمشیری با دستخط شخصی

آمده در صورت‌کتاب منوچهر برومند

منتشرشده در خط یک نشان | دیدگاه‌تان را بنویسید:

یک شعر از: فلورا رحمانیان

یک شعر از: فلورا رحمانیان

 

تو

اتفاقی هستی که

هر روز

در خیابان‌ها، می‌افتد

عده‌ای مسئول جمع کردن آن

 

اهانت‌ها وقضاوت‌ها به تنت زار می‌زنند

 

ما در قهوه

در قهوه‌خانه‌ها

به دنبال ….

 

تو

بی‌خیال قهوه

 

در ته فنجان،

 حادثه‌ای  برایت رقم نخورده

 

بی‌خیال فال‌بین‌ها

به شیارهای دستت نگاه کن

به شیارهای پیشانیت

 

بکر و لم‌یزرع

که سهمت از این مردگی‌ست

 

تو هستی و

تمام حادثه

 در تو اتفاق می‌افتد

ادامه‌ی خواندن→

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌تان را بنویسید:

عکس روز

افریقا، افریقا، افریقا !!!!

منتشرشده در عکس روز | دیدگاه‌تان را بنویسید: